گل من

 
 

برقرار باشی و سبز ، گل من تازه بمون ... نفسم پیشکش تو ، جای من زنده بمون

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه تهران پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یادم باشه چقدر شیرین و عزیزم.

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

ملینای نازنازی

ساینا کوچولو

نيكا كوچولو

پارسای مامان مینو

آروشا کوچولو

آرسام کوچولو

رادین کوچولو

ثنا خانم

کیارش و هلنا جون

شاهين كوچولو

آرتین کوچولو

آریانا کوچولو

آرين و آرتين

آرمان و مامانش

پارسای مامان سهیلا

آسا و هوچهر

سام کوچولو

سحر

کسری کوچولو

شایان و پرنیا

هديه گلي

سوشیانس

آراز

عسل و دوستاش

دختر خاله عزيزم

فائزه جون

آندیا کوچولو

the magic school bus

مهد مهستان

 

مطالب اخير

روزت مبارك عشق من

امسال

هفتمين نوروز

پسر گيتاريست من

عشق من تولدت مبارك

ورود به پیش دبستانی

یک قدم دیگه به سمت بزرگ شدن

اتفاقات اخیر

گر نگهدار من آنست كه من ميدانم

باز هم پسر شیرین زبون

 
 

پیوند های روزانه

تبدیل ورد

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

روزت مبارك عشق من

  

 

پسر ناز مامان

روزت مبارك مرد كوچولوي من

خيلي خوشحالم كه تو رو دارم

بودن تو يعني آرامش، يعني عشق، يعني اميد به زندگي

وقتي با اون نگاه قشنگ و مردونت بهم نگاه ميكني

وقتي با تمام وجودت ازم حمايت مي كني

وقتي من يه چيزي مي خوام و تو با غرور مي گي خودم برات مي خرم

وقتي كه چيزي ناراحتت كرده و مي گي فقط وقتي بغلت كنم خوب مي شم

وقتي كه بهترين تفريحت اينه كه پيش هم باشيم

وقتي كه بهم مي گي خوب شد مامان من شدي اگه مامان يكي ديگه مي شدي من چيكار مي كردم

وقتي با ناراحتيام ناراحت مي شي و دلداريم مي دي

وقتي با خوشحاليام خوشحالي و مي گي امروز بهترين روزمه و با هم از ته دل مي خنديم

وقتي كه يه لباس جديد مي پوشم و مياي مي گي چقدر خوشكل شدي .....

مگه من توي دنيا ديگه چي مي خوام

مهربونم خيلي خيلي دوستت دارم، روزت مبارك.........

شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ |

 

امسال

 

عيد امسال هم گذشت و سال جديد شروع شد. 

امسال عيد ما مثل هميشه مسافرت بوديم ،  يك هفته مشهد و يك هفته شمال ،به پارسا خيلي خوش گذشت و تفريحاتي مثل سرزمين عجايب الماس شرق،‌ پارك آبي آفتاب ، باغ پرندگان و ... را تجربه كرد. توي شمال هم كه حسابي با دختر خاله گلم محيا جون خوش گذروند و از شانس خوبشون هوا هم خيلي خوب بود.   

 

 

 

بعد از برگشتن گيتارشو فشرده تمرين كرديم و آماده شد براي كلاس رفتن. تا حالا كه خيلي خوبه و راضيم. توي مدرسه هم خيلي آروم شده و همه ميگن چقدر از بعد از عيد تغيير كرده، كلا پسرم ديگه آقا شده و عشقش توي وجود من عميق تر.  

تا الان سه تا از دندوناش افتاده . دوتاي پاييني كه هنوز نيفتاده بود جايگزينش ريشه زد و پسرم اصلا بي دندون نبود. يه دندون هم از بالا افتادو ما هم به درخواست خودش براي جايزه افتادن دندونش براش يه دايناسور كنترلي خريديم كه البته كلي گشتيم تا پيدا شد و كلا ناياب شده بود.  

اين روزها كه هوا گرمه و طول روز بلندتر سعي مي كنيم كه عصرا با دوستاش بيرون بريم تا پسر گلم حسابي لذت ببره،  هفته گذشته هم با بابا بهزاد رفت برج ميلاد چون مدرسشون اونجا غرفه نجوم داشت و با تلسكوب از آسمون برج ميلاد ماه و مشتري و قمرهاشو ديده بود و كلي كيف كرده بود. به رباتيك خيلي علاقه داره و توي كلاسشون از همه بهتره و مربيش مي گه به بقيه كمك كنه.   

 

  

   

شنبه ها بين كلاس نت شناسي و كلاس گيتارش نيم ساعت فاصله هست، توي اين نيم ساعت مي ريم خوراكي هايي مثل چيپس يا بلال مي خريم و ميايم توي ماشين صداي ضبطو بلند مي كنيم و خوراكي مي خوريم ، پارسا اسمشو گذاشته خوشگذروني  

 

پسرم ديگه گيتارشو خودش مياره 

 

پارسا خيلي خيلي حساس شده، ميگه هر چقدر مي خواي دعوام كن ولي صداتو بالا نبرسوالاي عجيب و غريبشم كه با جزييات ادامه داره 

تا بعد...

سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ |

 

هفتمين نوروز

يه سال ديگه هم كنار پسر گلم گذشت و پارسا جون امسال به لطف خدا هفتمين بهار زندگيشو تجربه مي كنه.

 خيلي هم منتظر عيده . بهش گفتيم سه شنبه ميريم مسافرت، همش مي گه نميشه زودتر بريم...

با اينكه احساسم اينه كه امسال خيلي خيلي زود گذشت ولي خوب يكسري اتفاق توي زندگي پارسا افتاد كه براش مي نويسم تا ثبت بشه، 

 اوليش مريض شدنش بود كه يه بيماري نادر گرفت به اسم آليس در سرزمين عجايب كه براي هممون تجربه خيلي بدي بود و پسر گلم با صبوري بيش از حدش اونو پشت سر گذاشت. 

 دومين اتفاق مهم رفتن ما به زيارت مكه و مدينه بود كه تجربه بي نظيري براي پارسا بود و هنوزم تا مي شنوه كه كسي مي خواد بره ميگه خوش به حالتون،‌منم با خودتون ببرين.  

سوميش عمل جراحي خودم بود كه اونم خيلي روي پارسا تاثير گذاشته و هنوزم آثارش هست و دائم نگرانم ميشه،‌

اتفاق بعدي و شايد مهم ترين موضوع رفتنش به پيش دبستاني بود كه تاثيرات خيلي زيادي روي شخصيتش گذاشت. 

 امسال پارسا جون دوره ارف موسيقيشم تموم كرد و ساز تخصصيشو انتخاب كرد و هنوزم از انتخابش خيلي راضيه و دوست داره،  

همينطور با شعبده بازي آشنا شد و شده مجلس گرم كن خونه خودمون و فاميل و آشناييان و قراره ايشالا براي تولد هفت سالگيش همون آقاي شعبده بازي كه توي ميلاد نور هستو دعوت كنيم كه برنامه اجرا كنه. 

يكسري تغييرات هم توي خونمون انجام داديم و نتيجش اين شد كه گل پسر من خيلي به اتاقش علاقمند شده و ديگه شبا تنها مي خوابه و كاراشم توي اتاقش انجام مي ده بر خلاف گذشته كه همش پيش من بود. 

هنوزم رابطش با من خيلي خوبه و كلي با هم حرفاي يواشكي داريم. راستي يه رمز داريم كه وقتي نخوايم كسي بفهمه كه چي مي گيم استفادش مي كنيم. پارسا مي گه من تو رو دورا بج (يعني من تو رو دوست دارم راستكي بدجور)منم ميگم من بيشتر

خلاصه كه دفتر امسالم داره با تمام خاطرات خوب و بدش بسته ميشه . با يك دنيا آرزوهاي خوب براي پسر نازنينم به استقبال سال جديد مي ريم.

یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ |

 

Weblog Themes By Blog Skin

اسلایدر