گل من

 
 

برقرار باشی و سبز ، گل من تازه بمون ... نفسم پیشکش تو ، جای من زنده بمون

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه تهران پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یادم باشه چقدر شیرین و عزیزم.

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

ملینای نازنازی

ساینا کوچولو

نيكا كوچولو

پارسای مامان مینو

آروشا کوچولو

آرسام کوچولو

رادین کوچولو

ثنا خانم

کیارش و هلنا جون

شاهين كوچولو

آرتین کوچولو

آریانا کوچولو

آرين و آرتين

آرمان و مامانش

پارسای مامان سهیلا

آسا و هوچهر

سام کوچولو

سحر

کسری کوچولو

شایان و پرنیا

هديه گلي

سوشیانس

آراز

عسل و دوستاش

دختر خاله عزيزم

فائزه جون

آندیا کوچولو

the magic school bus

مهد مهستان

 

مطالب اخير

هفتمين نوروز

پسر گيتاريست من

عشق من تولدت مبارك

ورود به پیش دبستانی

یک قدم دیگه به سمت بزرگ شدن

اتفاقات اخیر

گر نگهدار من آنست كه من ميدانم

باز هم پسر شیرین زبون

كوچولوي مامان

پسر کوچولوی 5 سال و دو ماهه

 
 

پیوند های روزانه

تبدیل ورد

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

هفتمين نوروز

يه سال ديگه هم كنار پسر گلم گذشت و پارسا جون امسال به لطف خدا هفتمين بهار زندگيشو تجربه مي كنه.

 خيلي هم منتظر عيده . بهش گفتيم سه شنبه ميريم مسافرت، همش مي گه نميشه زودتر بريم...

با اينكه احساسم اينه كه امسال خيلي خيلي زود گذشت ولي خوب يكسري اتفاق توي زندگي پارسا افتاد كه براش مي نويسم تا ثبت بشه، 

 اوليش مريض شدنش بود كه يه بيماري نادر گرفت به اسم آليس در سرزمين عجايب كه براي هممون تجربه خيلي بدي بود و پسر گلم با صبوري بيش از حدش اونو پشت سر گذاشت. 

 دومين اتفاق مهم رفتن ما به زيارت مكه و مدينه بود كه تجربه بي نظيري براي پارسا بود و هنوزم تا مي شنوه كه كسي مي خواد بره ميگه خوش به حالتون،‌منم با خودتون ببرين.  

سوميش عمل جراحي خودم بود كه اونم خيلي روي پارسا تاثير گذاشته و هنوزم آثارش هست و دائم نگرانم ميشه،‌

اتفاق بعدي و شايد مهم ترين موضوع رفتنش به پيش دبستاني بود كه تاثيرات خيلي زيادي روي شخصيتش گذاشت. 

 امسال پارسا جون دوره ارف موسيقيشم تموم كرد و ساز تخصصيشو انتخاب كرد و هنوزم از انتخابش خيلي راضيه و دوست داره،  

همينطور با شعبده بازي آشنا شد و شده مجلس گرم كن خونه خودمون و فاميل و آشناييان و قراره ايشالا براي تولد هفت سالگيش همون آقاي شعبده بازي كه توي ميلاد نور هستو دعوت كنيم كه برنامه اجرا كنه. 

يكسري تغييرات هم توي خونمون انجام داديم و نتيجش اين شد كه گل پسر من خيلي به اتاقش علاقمند شده و ديگه شبا تنها مي خوابه و كاراشم توي اتاقش انجام مي ده بر خلاف گذشته كه همش پيش من بود. 

هنوزم رابطش با من خيلي خوبه و كلي با هم حرفاي يواشكي داريم. راستي يه رمز داريم كه وقتي نخوايم كسي بفهمه كه چي مي گيم استفادش مي كنيم. پارسا مي گه من تو رو دورا بج (يعني من تو رو دوست دارم راستكي بدجور)منم ميگم من بيشتر

خلاصه كه دفتر امسالم داره با تمام خاطرات خوب و بدش بسته ميشه . با يك دنيا آرزوهاي خوب براي پسر نازنينم به استقبال سال جديد مي ريم.

یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ |

 

پسر گيتاريست من

 بلاخره بعد از تموم شدن دوره ارف در موسسه موسيقي پارس ،‌ پسر گلم ساز گيتاربرقي رو براي ادامه فعاليت موسيقيش انتخاب كرد.   

اولش موافق نبودم و فكر مي كردم تحت تاثير دايي عليش اين سازو انتخاب كرده ولي بهم ثابت شد كه واقعا دوست داره . براي همين موافقت كردم و تا جايي كه از دستم بر بياد حمايتش مي كنم. 

بهش مي گم چرا گيتار كلاسيكو انتخاب نمي كني؟ ميگه آخه اين صداش خشن تره بيشتر دوست دارم. 

هر آهنگي كه مي شنوه صداي گيتار برقي رو توش تشخيص مي ده. با مربيش كه حرف مي زد مي گفت من مي فهمم اين نت داره ميگه سل يا مي گه لا. 

مربيش خيلي خيلي ازش راضيه و بهش بيشتر از حد درس مي ده و ميگه ظرفيتشو داره. مطمئنم موفق مي شه . تا حالا نديدم هيچ كاري رو اينقدر دوست داشته باشه و براش تلاش كنه. 

اوضاع مدرسه هم كه فعلا خوبه و بعد از كشمكش هاي اوليه كه داشت توي قالب يك دانش آموز قرار گرفت و داره مي ره. از مدرسشم زنگ زدن كه پارسا و يه نفر ديگه چون حافظه خوبي دارن معرفي شدن براي مسابقات قران و گفتن كه اميدواريم پارسا براي مدرسه مدال بياره. حالا نمي دونم وسط اين همه كار روزانه كي بايد باهاش تمرين كنم كه سوره ها رو حفظ شه. اكثر حروف رو ياد گرفته و خيلي قشنگ بهم مي چسبونه و مي خونه. ولي نوشتنو باهاشون كار نمي كنن.

ديگه اينكه خدا رو شكر پسرم خيلي بزرگ و آقا شده و كاملا بزرگ شدنشو احساس ميكنم. 

شنبه يه امتحان داشتم توي اداره كه خيلي مهم بود. 5 شنبه پارسا رو فرستادم خونه مامانم كه خودم درس بخونم. وقتي مي خواست بره اومد با تبلتش كلي از من عكس گرفت گفت چون دلم برات تنگ مي شه مي خوام همش عكساتو ببينم. جمعه شبم كه اومد خونه يه تسبيح خيلي خوشكل برام خريده بود بهم داد گفت 100 تا صلوات با اين بفرست كه انتحانتو خوب بدي. 

  

   

خلاصه كه اين آقا كوچولو همه دنياي منه

یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ |

 

عشق من تولدت مبارك

يكسال ديگه از باهم بودن من و پسرم گذشت. پسر گلم شمع 6 سالگيشو فوت كرد و وارد 7 سالگي شد. با پارسا بودن روز به روز برام شيرين تر و قشنگ تره. الان كه بزرگ شده،حرفاش و فكر كردنشم خيلي خيلي باحال شده . همش دلم براش تنگ مي شه و دوست دارم پيشش باشم. اين روزها يكمي نقش من تو زندگي پارسا متفاوت شده. تا الان فقط يه مامان مهربون و حمايتگر بودم ولي مدتيه كه باهاش خيلي جدي تر برخورد مي كنم . هم براي آموزش رفتار اجتماعي هم براي انجام به موقع تكاليف مدرسه و موسيقيش. البته پارسا هم خيلي خوب گوش مي ده اگه با زبون خودش باهاش حرف بزنم و اگه حرفام با منطق خودش سازگار باشه .

هنوزم روز به دنيا اومدنش برام خيلي نزديكه و حسش مي كنم. شب تولدش هم مثل هر سال خاطره به دنيا اومدنشو براش تعريف كردم. اينبارم مثل هميشه با دقت گوش مي داد و دوست داشت. از خداي خوبم ممنونم كه بهم اين عروسك دوست داشتني رو داد.مثل هر سال براي پسر عزيزم شادي و سلامتي آرزو مي كنم و اميدوارم هيچوقت خنده از لباي قشنگش پاك نشه.

عزيزترينم تولدقشنگت مبارك. مرسي كه پسر من شدي.

پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ |

 

Weblog Themes By Blog Skin

اسلایدر