گل من

 
 

برقرار باشی و سبز ، گل من تازه بمون ... نفسم پیشکش تو ، جای من زنده بمون

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه تهران پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یادم باشه چقدر شیرین و عزیزم.

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

ملینای نازنازی

ساینا کوچولو

آرين ماماني و آرتين

آندیا کوچولو

نيكا كوچولو

آروشا کوچولو

آرسام کوچولو

رادین کوچولو

ثنا خانم

کیارش و هلنا جون

هومن كوچولو

آرتین کوچولو

آریانا کوچولو

پارسای مامان میترا

آرمان و مامانش

پارسای مامان سهیلا

آسا و هوچهر

سام کوچولو

سحر

کسری کوچولو

شایان و پرنیا

هديه گلي

سوشیانس

آراز

عسل و دوستاش

مامانای مهد مهستان

بازی باب معمار

زندگی خرد است

the magic school bus

مهد مهستان

 

مطالب اخير

سومين كنسرت گيتار الكترونيك

تعطيلات آخر هفته در شمال

گردش با دوستاي مامان

شب يلدا

تولد پسر عمه جون

تولد 7 سالگي

ده روز اول مدرسه

كلاس اولي خونه ما

اولين تجربه جدايي

آخرين واكسن

 
 

پیوند های روزانه

تبدیل ورد

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

سومين كنسرت گيتار الكترونيك

ديشب پسر گلم دوباره روي سن رفت و يك اجراي فوق العاده از دو تا قطعه موسيقي داشت. استاد عزيزش هم اينبار باهاش هم نوازي كرد و همه چي عالي بود. اين كنسرت يه فرق كوچولو با دفعه هاي قبل داشت و اون هم اين بود كه پارسا بدون هماهنگي با ما دوستاي مدرسشو براي كنسرتش دعوت كرده بود. من چند روز گذشته حالم خوب نبود و نميتونستم از جام پاشم. فقط مي ديدم گوشيم مرتب زنگ مي خوره و ماماناي دوستاي پارسان. يكشنبه شب كه يكمي بهتر شدم به مامان ايليا جون دوست گل پارسا كه خودش ساز قانون مي زنه زنگ زدم و ايشون گفتن مي خواستيم ببينيم كنسرت پارسا كي و كجاست؟ گفت پارسا ايليا رو دعوت كرده و اصرار كرده كه حتما بياد منم مي خوام بيارمش. منم آدرس رو دادم و ايليا جون بعد از همراهي پاسا در كنسرت اومد خونمون و كلي با پسرم گلم بازي كرد و خوش گذروندن.  شبش كه پارسا داشت مي خوابيد دستاشو بوسيدم و گفتم قربون دستاي هنرمندت برم من امروز عالي بودي، پارسا گفت الان مامان همه بچه هايي كه تو كنسرت بودن دارن همينو به بچه هاشون ميگن 

 

اين قضيه دعوت كردن جدي شده و مرتب داره پيش مياد. هفته گذشته جمعه ظهر هم پارسا  كسري جون يكي ديگه از دوستاشو دعوت كرده بود خونه و اصرار داشت كه منم به مامانش زنگ بزنم و بگم بياد . وقتي زنگ زدم كه دعوت كنم مامانش گفت كسري هم از چهارشنبه داره گريه مي كنه ميگه پارسا منو دعوت كرده تو چرا حرف منو باور نمي كني. خلاصه كه ايشون هم تشريف آوردن و از صبح تا بعد از ظهر خونه ما بودن. 

درسته كه از برنامه هام عقب ميمونم ولي حق مي دم بهشون . بچه تو اين سن نياز داره كه با همسن هاش باشه . منم كه عاشق پسر بچه هام و كلي باهاشون حال مي كنم. هر وقت ميرم دنبال پارسا همه دوستاش ميان دم در و كلي با هم حرف مي زنيم و مي خنديم. پارسا مي گه مامان چرا دوستاي من انقدر با تو همدلي مي كنن ؟      

عكس پايين رو هم پارسا توي تلگرام برام فرستاده ، البته مال حدود 1 ماه پيشه و هنوز ع رو نخونده بود و كلمات رو هم جدا نكرده، نوشته ماچ ماچ ماچ عاشقتم ناله مي كنم بدون تو

5 شنبه گذشته هم با پارسا جون و بابا بهزاد رفتم پرواز و كلي خوش گذشت.

سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ |

 

تعطيلات آخر هفته در شمال

اين هفته سه شنبه بخاطر عيد ميلاد تعطيل بود ، ما هم سه شنبه صبح راه افتاديم به سمت شمال كه هم يه استراحتي بكنيم هم از آلودگي هواي تهران براي چند روز دور باشيم. آسمون شمال آفتابي و تميز بود و توي اين چهار روز كلي لذت برديم و واقعا خوش گذشت. پارسا توي حياط حسابي اسكوتر بازي و توپ بازي كرد و با باباش هلي كوپتر پرواز دادن. براي منم از شعبه ريبوك اونجا يه لباس اسپرت خريدن كه آخر هفته ها باهاشون برم پرواز . 5 شنبه هم رفتيم پنجشنبه بازار كه پارسا براي خودش يه ماسك ترسناك و دو تا خالكوبي و كلي كاكائو خريد ، البته مامانشم براش چند تا لباس خريد. پارسا جون از ما خواهش كرده كه هر هفته آخر هفته ها ببريمش شمال، جمعه هم به محض رسيدن پيك شاديشو از سايت دانلود كرديم و پرينت گرفتيم و انجامش داد. تكليفاي موسيقيشم نوشت و خوابيد.   

 

 

 

شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ |

 

گردش با دوستاي مامان

5 شنبه هفته گذشته من با چند تا از دوستاي عزيزم قرارداشتيم كه همديگه رو ببينيم. البته اين دوره ها رو مرتب مي زاريم و من همش تنها مي رفتم. ولي اين بار تصميم گرفتم كه پسر گلمو ببرم چون هر دفعه احساس مي كردم جاش خاليه و به خودم مي گفتم اگه پارسا بود كلي بهش خوش مي گذشت.  

خلاصه كه ناهار رفتيم فرحزاد و يه روز خيلي خوبو كنار هم داشتيم. پارسا جون مرتب از ما عكس مي گرفت و ديگه نيازي نبود دائم به گارسون هاي رستوران بگيم ازمون عكس بگيرن.جالب بود كه درباره نحوه ايستادنمون نظر هم مي داد و هر چند تا كه مي خواستيم مي گرفت. البته شيطنت هاي مخصوص خودشم داشت مثلا ما مي رفتيم روي پل حياط باغ كلي ژست مي گرفتيم پارسا عكس مي گرفت بعد ميديديم دوربينو آورده روي دوربين جلو و از خودش عكس گرفته و به ما مي خنده. 

كلي هم با دو تا قو كه اونجا بود بازي كرد و مرتب بهشون نون مي داد حتي يه بار هم دستشو گاز گرفتن كه جيغش هوا رفت. 

تا ساعت 5 اونجا بوديم و به هردومون خيلي خوش گذشت و پارسا جون از مامانش قول گرفت كه هميشه توي قراراي ما باشه.  

اين هم دو تا عكس از مهموني تولد ايليا جون همكلاسي پارساست كه چهارشنبه شب(شب قبل از رفتن به فرحزاد) توي كافه بانوان مرزداران دعوت شديم 

یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ |

 

Weblog Themes By Blog Skin

اسلایدر