گل من

 
 

برقرار باشی و سبز ، گل من تازه بمون ... نفسم پیشکش تو ، جای من زنده بمون

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه تهران پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یادم باشه چقدر شیرین و عزیزم.

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

ملینای نازنازی

ساینا کوچولو

نيكا كوچولو

پارسای مامان مینو

آروشا کوچولو

آرسام کوچولو

رادین کوچولو

ثنا خانم

کیارش و هلنا جون

هومن كوچولو

آرتین کوچولو

آریانا کوچولو

پارسای مامان میترا

آرمان و مامانش

پارسای مامان سهیلا

آسا و هوچهر

سام کوچولو

سحر

کسری کوچولو

شایان و پرنیا

هديه گلي

سوشیانس

آراز

عسل و دوستاش

دختر خاله عزيزم

فائزه جون

آندیا کوچولو

the magic school bus

مهد مهستان

 

مطالب اخير

اتفاقات اخیر

گر نگهدار من آنست كه من ميدانم

باز هم پسر شیرین زبون

كوچولوي مامان

پسر کوچولوی 5 سال و دو ماهه

تولد 5 سالگی

تولد تو تولد عشق

پسر برنزه من

زنبور کوچولو

پسر من

 
 

پیوند های روزانه

تبدیل ورد

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

اتفاقات اخیر

تقريبا 4 ماه از آخرين باري كه اينجا رو آپ كردم مي گذره. مي خواستم ديگه بي خيال نوشتن بشم اما ديدم حيفه وبلاگي كه همه خاطرات پسرم از جنيني تا الان توشه تعطيل بشه.ولي خوب چون پارسا به لطف خداي بزرگ ديگه آقا شده و كارها و رفتارش بزرگ شده ، احساس مي كنم نياز به ثبت جزء به جزء مطالب نيست و كلي مي نويسم. مامانم هميشه دوست داشت كه ما همگي با هم بريم مكه. بخاطر همين حدود 3 سال پيش رفته بود ثبت نام كرده بود و اسم ما و پارسا گلي رو هم نوشته بود. نوبت رفتن ما افتاد ارديبهشت همين امسال. با توجه به مريضي پارسا خيلي مردد بودم كه برم يا نه. علاوه بر اون يك هفته قبل از رفتن ما تلويزيون شروع كرد به زيرنويس اين موضوع كه ويروس كورنا توي عربستان اومده و ورود بچه هاي زير 12 سال به اين كشور خطرناكه. از يكطرف نميشد مسافرت رو كنسل كرد و از طرف ديگه سلامتي پارسا بود كه همه زندگي ماست. توي اون يك هفته من خواب و خوراك نداشتم . شبا هم نميتونستم بخوابم. با دكترش مشورت كردم گفت برو . گفت نبايد بخاطر ترست بچه رو محروم كني از مسافرت. ما هم با كلي ترس و دلهره راهي شديم. دوست بابا بهزاد اومد دنبالمون و ما رو تا فروردگاه برد. توي راه بابا و دوستش همديگه رو مهندس صدا مي زدن. پارسا هم مي گفت مامان اينا چرااينقدر به هم مي گن مهندس. مگه اسم ندارن. توي فرودگاه هم خاله سعيده و مهدي جون و محيا جون و عمو مجيد، عمو محمد و زن عمو پگاه و بابا حسن و مامان مصي اومده بودن بدرقمون. زحمت كشيده بودن برامون تو راهي هاي خوشمزه هم آورده بودن. پروازمون بدون تاخير انجام شد و خيلي راحت و عالي رفتيم. بابا بهزاد كه طبق معمول وقتي كه سوار هواپيما ميشه سرش رو تكيه داده بود به صندلي و مي گفت با من حرف نزنيد. رنگش هم پريده بود و قيافش خيلي بامزه شده بود. توي هواپيما مانيتور داشت و مسير پرواز رو كلا نشون مي داد كه براي پارسا خيلي جالب بود.حدود صبح رسيديم مدينه. همون موقع كاروانمون مي خواست بره زيارت حرم پيامبر كه ما نرفتيم و گفتيم شب ميريم كه پارسا استراحت كنه. توي حرم زن ها بايد از مردها جدا شن. بخاطر همين اولين شبي كه رفتيم پارسا با بابام(بابا حميد) رفت به قول خودش زير گنبد سبز دعا كرد. جالب بود هركي توي مهدشون بهش گفته بود برام دعا كن يادش مونده بود حتي اسم پسر مربي انگليسيشو كه مهدي جوراب باف بود يادش مونده بود و براش دعا كرد. اومد خونه گفتم پارسا براي بابا بزرگ و مامان بزرگت دعا كردي؟ گفت نه من فقط براي مربيام دعا كردم. در كل بخاطر پارسا ما خيلي بيرون نرفتيم. بخصوص توي مدينه چون اولش بود و من جو گير بودم همش پيش پارسا مي موندم و مراقبش بودم. فقط ۲ بار رفتم زيارت و يكبار هم شب خوابوندمش پيش بابا بهزاد و رفتم بازار. تمام مدت هم بچه با ماسك بود و مرتب دستاشو مي شستم و ضد عفوني مي كردم. قسمت دوم سفرمون كه رفتن به مكه بود هم انجام شد. توي مسجد شجره كه محرم شديم پارسا لبيك ها رو ياد گرفت و هنوزم يادشه و خيلي قشنگ مي خونه. توي طواف هم با ما اومد و تقريبا همه اعمالو انجام داد. البته توي صفا و مروه چون مسير طولاني بود و خسته شده بود من و بابا نوبتي بغلش كرديم كه هممون خيلي خسته شديم. چشمش كه به كعبه افتاد چشماشو بست و خيلي قشنگ دعا كرد. بعدم گفت من فكر مي كردم خونه خدا بزرگتر باشه و رنگش هم آبي باشه. بعدا گفت دعا كردم مامان و بابام هيچوقت نميرن و عمرشون جادويي باشه. توي  هتل منو پارسا و بابا توي يه اتاق بوديم . دايي ها هم توي يه اتاق بودن. مامان و بابام هم توي يه اتاق ديگه كه هر سه كنار هم بوديم. پارسا خيلي از اين حالت خوشش اومده بود و ميگه دوست دارم هميشه همينجوري زندگي كنيم. مامانم هم بهش قول داده  يه خونه ۴ طبقه بخره كه همه با هم توش زندگي كنيم. خدا رو شكر پارسا تو تمام طول مسافرت حتي يه سرفه هم نكرد و صحيح و سالم برش گردونديم. البته خودشم خيلي همكاري كرد. خيلي هم بهش خوش گذشت و با كوچكترين تلنگري ميگه مامان مكه يادته ؟ يادش به خير

يكشب هم با لبخند از خواب بيدار شده بود و به مامانم گفت خواب ديدم مكه بودم. داشتم طواف مي كردم. چرا الان اينجام. چون دوبار رفتم مكه بايد بهم بگين حاج حاج.

پروژه بعدي مدرسه پارسا بود كه بلاخره به نتيجه رسيدم و بعد از ديدن حداقل ۱۰ مدرسه به حسم اعتماد كردم و يكيشو انتخاب كردم. فعلا هم هم خودم هم پارسا راضي هستيم. پارسا ساعت ۷ صبح خود به خود بيدار ميشه و ميگه منو ببر. ديرم شد.خدا رو شكر خيلي دوست داره و توي اين يك ماه از روند آموزشش توي درس و ورزش راضيم.

موسيقي رو هم كماكان داره ادامه ميده و خيلي پيشرفت كرده. هر آهنگي كه مي شنوه ميتونه توش سياه و سفيدو گردو تشخيص بده. يه وقتايي هم نت ها رو تشخيص مي ده كه البته نميدونم تا چه حد درست ميگه.جاي نت ها روي خطوط حامل رو هم كامل ياد گرفته و توي بازي تبلتش خيلي راحت همه نت ها رو روي خط ميزنه. اين چند روز كه خونه بوديم اينقدر باهاش تمرين كردم كه مي گفت مغزم مثل كامپيوتر شده . همينجوري نت مياد توش. فلوت رو هم خيلي قشنگ ميزنه و از بلز بيشتر دوست داره. اميدوارم كه همينجوري ادامه بده.

كفش اسكيت هم خريده و از اين هفته مي خواد بره كلاس و ياد بگيره. خيلي ذوق داره و ميگه از ۴ سالگي آرزوم بوده كه اسكيت ياد بگيرم.

پسر گلم:

توي همه آشفتگي هاي زندگي هميشه ته دلم يه اميد دارم اونم تويي. وقتي چهره شيرينت رو مي بينم و بغلت ميكنم و بوت مي كنم همه غصه هام رو فراموش مي كنم و به خودم ميگم بخاطر اين فرشته كوچولو بايد قوي باشم. خدا رو شكر مي كنم كه پسر به اين مهربوني به من داد. پسري كه تا مي بينه مامانش ناراحته بغض مي كنه و ميگه كي اذيتت كرده بگو من برم بكشمش. اين خيلي برام ارزش داره و بزرگترين دارايي منه.

یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 |

 

گر نگهدار من آنست كه من ميدانم

بارالها

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم جه بخواهی چه نخواهی

بازکن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...

 

متاسفانه زندگی روی بدشو بهمون نشون داد. پسر معصوم و بیگناهمون به خاطر یه ویروس لعنتی ۵ روز بیمارستان بستری بود. اولین بار توی زندگیش بود که این اتفاق براش افتاد. خیلی خیلی تجربه بدی برای هممون بود. نمیدونم کی اون روزها رو یادم میره واصلا می تونم فراموش کنم یا نه . خودشم از نظر روانی خیلی ضربه بدی خورده. یعنی فکر می کنم اگه الان ازدواج می کردم به هیچ وجه بچه دار نمی شدم که مجبور باشم اینجوری درد و رنجش رو ببینم.

هر چند دلم نمی خواد حرفی از اون روزها باشه ولی ترجیح می دم برای پسرم بنویسم تا یادش باشه تو این سن چقدر صبور بود و عاقلانه با بیماریش جنگید و شکستش داد.

هفته گذشته شنبه شب پارسا تا صبح تو خواب عرق می کرد . در حدی که چند بار بالشتش رو عوض کردم. صبح بیدار شد و رفت خونه مامان بزرگش چون فروردین مهد نمیفرستمش. چون قرار بود دوشنبه هم همونجا بمونه من رفتم که اونجا بخوابیم شبو.وقتی رسیدم احساس کردم سرما خورد و بیحاله. گفتم پاشو بریم پارک که سرو حال بشی. پارسا گفت آخ جون ولی با ماشین نریم که به من هوای بیرون بخوره و سروحال بشم. رفتیم پارک اونجا همش می گفت حالم خوب نیست و نمیتونم راه برم. رفتم براش شربت سرماخوردگی و استامینوفن خریدم و بردمش خونه. خوابید. تو خواب نیم درجه تب کرد. بهش استامینوفن دادم اومدپایین دماش. شب بی اشتها بود. دوباره از تو خواب تب کرد. با پاشویه دماشو پایین آوردم. صبح می خواستم بمونم خونه و اداره نرم ولی مامان بزرگش گفت برو این که حالش خوبه خودم نگهش می دارم. از صبح تا عصرم نسبتا خوب بود . عصر رسیدم خونه بابا بهزاد زنگ زد که سریع خودتو برسون پارسا تبش بالاست و داره بد اخلاقی می کنه و با ما دکتر نمیاد. سریع آژانس گرفتم رفتم دیدم تب دار و بی حال افتاده. بیدارش کردم گفتم می خوام ببرمت دکتر . قبول کرد . از درد شدید گلو ناله می کرد. بردمش یه دکتر نزدیک خونه مامان مصی و تا دیدش گفت سریع بهش پنی سیلین بزنین چون گلوش چرک شدیدی داره و احتمال آنژین وجود داره. بعدم براش آنتی بیوتیک نوشت و اومدیم خونه. شبش از تو خواب دوباره تب کرد . اینبار بیشتر از شب قبلش. استفراغ بعد از خوردن دارو هم به بیماریش اضافه شد . بابا بهزادو بیدار کردم و گفتم پاشو بریم آتیه اینقدر این بچه داغه همه آب بدنش تبخیر شد بریم یه سرم بزنه. رفتین اورژانس آتیه دکتر متخصص اطفال دیدش گفت گلوش چرک کرده . آنتی بیوتیکشو قویتر کرد و یه سرم براش زدن.

اومدیم خونه دیدم حالش اصلا خوب نیست. دماش دائم بالا می رفت و گلودرد شدید داشت.سه شنبه هم تو خونه نگهش داشتم ولی دیدم لحظه به لحظه بدتر می شه. عصر بردمش پیش دکتر خودش که خیلی به تشخیصش ایمان دارم. گلوشو دید گفت ویروسه آنتی بیوتیکشو قطع کرد و گفت هیچ دارویی نداره. باید تحمل کنه و تبش رو با استامین نوفن پایین بیارین. تا اومد با من حرف بزنه گریم گرفت اونم حرفشو ادامه نداد.  فقط براش یه آزمایش نوشت تا از وجود ویروس مطمئن بشه. رفتیم و آزمایش رو ازش گرفتیم. شبش باز هم تا صبح تب کرد. اینبار ۳۹ درجه. نفسش هم خیلی بد شده بود و در حد وحشتناکی نفسش می رفت. دل درد و دل پیچه دید هم به بیماریش اضافه شد و امانش روبریده بود. فرداش باباش جواب و گرفت و وجود ویروس تایید شد. ویروس EBVيا به عبارتي بيماري آليس در سرزمين عجايب! دكترش به بابا بهزاد گفت ممكنه لوزه هاش ورم كنه اندازه يه هندونه بشه و بعد به طحالش بزنه و طحالش دردناك بشه كه بيارينش من چكش كنم و دستور بستري بدم.  ديگه داشتيم ديوونه مي شديم.نمي تونستم صبر كنه اتفاق بيفته بعد درمانش كنم. يه دفعه بابام ياد يكي از دوستاش افتاد كه فوق تخصص جراحي كودكانه. بهش زنگ زد و شرح حال پارسا رو گفت. اونم گفت سريع ببرينش پيش دكتر ... كه فوق تخصص بيماري هاي عفوني اطفاله. خودش هم بهش زنگ زد و خواهش كرد پارسا رو سريع ببينه. همون موقع راه افتاديم . دکتر وقتی دیدش گفت سریع بستری شه چون لوزه هاش خیلی بزرگه نمی تونین تو خونه نگهش دارین و احتمال خفگی داره . به علاوه چون دل درد شدید داشت نگران طحالش بود. نامه معرفی بستری تو بیمارستان مفید رو داد و ما با همون لباس فرم اداره وارد بیمارستان شدیم و پذیرش گرفتیم. وقتی سرمشو وصل کردن و خوابید دکتر بخش اومد که ویزیتش کنه گفت EBV داره ؟ همون بيماري كه به طحال مي زنه و پارش مي كنه؟ من ،‌شب، تنهايي، نگراني، پارگي طحال! تا صبح بالا سرش اشك مي ريختم و دعا مي كردم به خير بگذره. همون شب به خاطر درد شديد دلش سونوگرافي شكم شد و اثري از التهاب ديده نشد. اولين شبي كه بيمارستان بوديم خيلي خيلي شب بدي بود. پارسا ديوونه شده بود. يه نگاه به سرمش مي رد يه نگاه به من مي كرد جيغ مي زد. مي گفت ديوونه منو از اينجا ببر منو مي زد و تا صبح تو خواب داد مي زد و هذيون مي گفت . از طرفي چون هم بينيش كيپ بود هم راه نفس به خاطر التهاب لوزش بسته شده بود نميتونست نفس بكشه. رفتم به پرستارا گفتم براش ماسك اكسيژن بيارين. قبول نمي كرد ماسك بزنه و پرتش مي كرد. بهم يه لوله دادن كه از توش گاز اكسيژن ميومد. كنار تختش ايستادم و اونو جلوي بينيش گرفتم. خيلي نفسش بهتر شد. نزديك صبح دماشو چك كردم ديدم ۳۵ شده. رفتم به پرستارا گفتم بچه لرز كرده دماش خيلي افتاده  يه كاري كنين. اونا هم يه هيتر دادن كه بالا سرش روشن كنم. يكم روشن بود دماش ۳۶.۵ شد . خاموشش كردم. چند بار دماسش افت كرد دوباره با هيتر بالا بردم. خلاصه با هر بدبختي بود صبح شد. دكترش اومد ويزيتش كرد. گفت از ديروز خيلي بهتره. ولي هنوزم لوزه هاش خيلي متوزمه و بايد تحت نظر باشه. پارسا هم محيط بيمارستانو تحمل نمي كرد و خيلي موندن براش سخت بود ولي چاره اي نبود. ساعت ملاقات همه فاميلاي عزيزمون زحمت كشيدن اومدن پيشش و براش اسباب بازي و خوراكي هاي خوشمزه آوردن و كلي روحيشو عوض كردن. درحدي كه همش منتظر بود فردا شه تا بازم همه براش اسباب بازي بيارن. اون روز بابا بهزاد تبلتشو آورد كه باهاش بازي كنه. عصرم براش چند تا سي دي خريد با لب تاپ آورد كه خيلي خوب بود و باب اسفنجي ديد. شبش زن عمو پگاه اومد بيمارستان و دو ساعتي پيش من بود كه كلي بهم روحيه داد و برای پارسا هم یه تفنگ که ظهر سفارششو بهشون داده بود آورد. دوباره تا صبح پارسا تو خواب جيغ زد و حالش خيلي بد بود. روز دوم هم با مريضي و بيحالي گذشت و باز ساعت ملاقات پارسا كلي خوش به حالش شد.ديگه واقعا از بيمارستان خسته شده بود و همش التماس مي كرد ببريمش خونه. به مامانم گفت برام پيتزا درست كن. اونم بنده خدا اومد خونه براش با مواد طبيعي درست كرد كه همشو خورد. و اين اولين بار بود كه بعد از چند روز غذا خورد. ديگه كم كم اشتهاش باز شد و يه چيزايي مي خورد البته بيشتر سعي مي كرد كمپوت بدم بهش. شبش همش احساس مي كردم تب داره مثل ماليخوليايي ها شده بودم. همش پرستارا رو صدا مي كردم كه بيان و درجشو بگيرن مي گفتن خانم به خدا ۳۶ درجس تب نداره. گفتم آخه دست و پاش داغه. اونا  هم گفتن دماسنجتو بذار تو كيفت تا صبحم چك نكن. ولي من نتونستم .و چك كردم كه خدا رو شكر بالا نرفت ولي خودش همش مي گفت داغم آتيشم. گرممه. چون يكمي از سرمش مونده بود گفتم شب براش نزنن كه راحت بخوابه و خيلي بهتر خوابيد ولي باز تو خواب چند باري جيغ زد. صبح دكتر اومد ديديش و با احتياط هاي لازم مرخصش كرد. وقتي شرح حالشو به دكتر گفتم گفت به خاطر تزريق دگزا تو توهمه و سرد و گرم شدن بدنش هم به همون دليله. خلاصه آتل دستش و باز كردن و راه افتاديم به سمت خونه . نور به خونمون برگشت. هنوزم داره دوران نقاهتش رو طي مي كنه ولي خدا رو شكر با مراقبت هاي بي ديغ مامان بتيش که چه توی بیمارستان چه توی خونه با تمام وجود به من و پارسا رسید خيلي بهتره.  البته چهارشنبه هم بايد بريم دكتر چكاپ و اينكه آزمايش خونش تكرار بشه. ايشالا كه مشكلي نباشه.

توي بيمارستان عمش زحمت كشده بود براش يه قايق آورده بود كه باطري مي خورد تو آب شنا مي كرد. گير داده بود كه براش روشنش كنيم. گفتم اينجا نميشه بريم خونه . پرستار شيفت شب كه اومد چكش كنه پارسا بهش گفت خانم شما آب دارين؟ اون گفت آره پسرم به مامانت بگو بهت بده. گفت تشت هم دارين؟ پرستاره گفت يعني چي؟ پارسا گفت مي خوام قايقمو توش روشن كنم

از همه كسايي كه براي سلامتي پسر گلم دعا كردن ممنونم. واقعا انرژي مثبت همه رو مي گرفتم و ته قلبم روشن مي شد. شب اولي كه بستري شد بابام اومد بالا داشتم گريه مي كردم گفتم بابا دكتر مي گه ممكنه طحالش پاره شه . بابا گفت نگران نباش مال ما نميشه. خدا خيلي بهش كمك كرد. پسرم با اينكه راه تنفسش تقريبا بسته بود ولي صبورانه دردش رو تحمل كرد .رگش هم خیلی دردناک شده بود و با هر تزریقی کلی درد می کشید . برای تحمل دردش یه جور بامزه ای نفس عمیق می کشید که حد نداشت. هر كسي جاي اون بود اين همه روز آتل به دست كه هر لحظه سرم و آمپول تو رگش تزريق مي شد كم مياورد ولي گل من تحمل كرد و موفق شد بيماريش رو شكست بده.

ايشالا كه هيچ بچه اي هيچوقت مريضي جدي نگيره و پاش به بيمارستان باز نشه.

الهي آمين

  

سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 |

 

باز هم پسر شیرین زبون

با سلام به همه دوستای گلم.

توی ۲ ماه اخیر همش درگیر پیدا کردن مدرسم. تا حالا حدود ۱۰ تا مدرسه رو پيش ثبت نام کردم. ولی با توجه به جمیع شرایط فکر کنم از بین ۳ مدرسه پیوند ادب محمودیه، پند ونک و دانشمند شهرك غرب يكيش رو انتخاب كنم. هر سه رم دیدم و بررسی کردم و فعلا نظرم روی پیونده چون به نظرم هم فضاش خوبه هم پکیج فوق برنامش عالیه و نسبت به مدارس دیگه ای که دیدم بهتر اومد. رتبه اول رو هم توی مدارس منطقه یک داره و با هر مامانی که صحبت می کنم خیلی راضیه. ولی متاسفانه مصاحبش اردیبهشته بر عکس مدارس دیگه که می خوان همین امسال کار ثبت نام رو تموم کنن.به پارسا مي گم براي انتخاب مدرسه چي برات از همه چي مهمتره ؟ مي گه معلماش مهربون باشن، ما رم ببرن باشگاه انقلاب ورزش كنيماميدوارم كه بتونم بهترين تصميم رو بگيرم و بچم جايي بره كه در درجه اول شادي كودكيش خراب نشه و در درجه بعد موفق باشه و استعدادهاش به خوبي شكوفا بشن.

هفته پیش توی مهد کودک از همه درسا امتحان پایان ترم داشتن. همه نمره هاش کامل بود فقط با ناراحتی گفت کشاورزی ۱۹ شدم. گفتم مهم نیست که چند شدی مهم اینه که با علاقه می ری سر کلاس و درستو بلدی. می گه نه آخه آرمبا ۲۰ شده. الهی بمیرم بچم از الان رقابت می کنه. می گم خوب چی رو اشتباه جواب دادی؟ میگه حس لامسه و چشایی و بینایی رو قاطی کردم. فکر کردم چشایی به چشم مربوطه

 توي تعطيلات  بهمن يه سر رفتيم شمال. مثل هميشه هوا عالي بود و به پسر گلم خيلي خوش گذشت. همش اونجا مي گفت الان روزهايي كه اينجام روزهاي مهدكودكيه يا نه؟ مي گفتم چرا؟ پارسا مي گفت آخه مي خوام ببينم دارآبادي آقا(دوستش آرميا) مهد كودكه يانه. حسابي بازي كرد و بهش خوش گذشت و مثل هميشه دوست داشت اونجا بمونه.

جدیدا هر وقت از خواب پا میشه خوابشو برام تعریف می کنه. یه شب می گفت خواب دیدم مامان بتی یه غول بدجنس شده بود . بعد غول های قوی دیگه رو صدا زد  و دنبال ما می دوید و می خواست ما رو بگیره. منو دایی محمد رفتیم توی لحاف قایم شدیم اونجا دیگه حیوونا پیدامون نکردن.  بعضی شبا هم تا چشماشو می بنده میگه می ترسم بخوابم باز خواب ببینم مامان بتی بدجنس شده

یه شب دیگه خواب دیده بود با یه خرگوش که دندونای زرد بزرگ داشته رفته تو خونشون و از این جور خواب ها . ولی یه خوابش که برام خیلی جالب بود این بود که خواب دیدیده خواهر دار شده. گفت مامان خواب دیدم یه بچه آوردی می گم دختر بود یا پسر می گه دختر  چند هفته پیش رفته بودیم دیدن بچه دوستم که تازه به دنیا اومده اینقدر پارسا باهاش خوب بازی می کرد و دوستش داشت که حد نداره. از وقتی هم برگشتیم همش می گه مامان کی برام خواهر میاری. میگه یه دختر بیار اسمشو بزاریم سوفیا

چند روز پیش از خواب بیدار شد گفت چقدر زود صبح شد من یه خواب بیشتر ندیدم

درباره سیاره ها و خورشید خیلی تخیل می کنه . اسم دورترین سیاره به خورشیدو گذاشته کره یخ و برای خودش درباره اون فکر و خیال میکنه. میگه برای اینکه به کره یخ برسیم باید از زمین خارج بشیم. دورترین سیاره به خورشیده. اونجا خیلی سریع زلزله میاد و می ترکه. زلزلش طوسیه . یه زلزله نارنجی داره که خیلی بدتره. یه زلزله قهوه ای هم داره که اصلا خطر نداره. اگه اونجا منفجر شه تمام کشورها داغون میشن. همه میرن پیش خدا. یعنی می گیم زندگی cut. خداحافظ زندگی خداحافظ دنیا خداحافظ تلویژن.  درختا تبدیل میشن به گرگ بعد نابود می شن و کل کشورهای زمین از بین میرن یعنی عراق دزفول ایران آلمان مریخ همه نابود میشن.

دیروز تولد دوستش بود توی مهد کودک. اومده میگه تولد منو اصلا تو مهد کودک نگیری. می گم چرا؟ می گه آخه امروز فقط ۳ نفر کادو آورده بودن.

می گه تصمیمو برای تولد سال دیگم گرفتم. میگم کجا به سلامتی؟ میگه تو برنامه عموقناد

چند شب پیش گفت خسته شدم می خوام فردا رو تعطیل کنم برم خونه مامان بتی. فردا شبش رفتم دنبالش تو راه می گه من نبودم چیکار کردی؟ می گم هیچی همش تلویزیونن دیدم. می گه کوزی کنی ؟ بعدشم حتما سطلان سلیمانو تا آخر دیدی

یه مدته که اعصابم سر کار خیلی بهم ریختس. به خاطر یه سری مسایل احساس می کنم تحملم دیگه تموم شده. ۵ شنبه گذشته پارسا رو برده بودم کلاس موسیقی بعدشم بردمش پارک روبروی کلاسشون که با دوستاش بازی کنه. داشتن با هم بازی می کردن که یه بچه اومد از وسطشون رد شد. منم چشم ازش بر نمی داشتم . یهو دیدم بابای اون بچهه اومد با پارسا و دوستش شروع کرد دعوا کردن با دستش هم تهدید می کرد و دعواشون می کرد. منم دیگه نفهمیدم چکار می کنم هر چی از دهنم درومد به اون آقا گفتم که به چه حقی با بچه کوچیک دعوا می کنی مگه همسنشی و از این حرفها. اینقدر سرش داد زدم که بدنم می لرزید آروم نمیشدم. اومدم خونه پارسا به باباش می گه یه آقایی با هام دعوا کرد ولی مامانم حالشو گرفت باز خدا رو شکر تو ذهن بچه خوب بود.

یه هفته مرخصی بودم که یکمی استراحت کنم و به کارام برسم. پارسا می گفت چرا سر کار نمیری؟ گفتم خستم. می گه یعنی بهت پول نمی دن . گفتم نه من یه پولی بهشون می دم که مرخصی باشم. بغض کرده بود می گفت پاشو برو سر کار برا چی خونه موندیاون هفته ای که مرخصی بودم چهارشنبه ساعت ۱۰ شب مجبور شدم برای تهیه یه گزارش برم اداره . داشتم میرفتم پارسا و باباش رفتن بخوابن. حدود یک ساعت و نیم طول کشید تا برگشتم. پارسا هنوز نخوابیده بود . تا منو دید از جاش پا شد و گفت تو رو که میبینم خستگیم در میره دیگه خوابم نمیاد و شروع کرد به بازی کردن پسر با احساس من

یه حرف جالب دیگه ای که زد این بود که چند شب پیش سر اینکه زیاد سی دی می بینه دعواش کردم. اومدم کنترل رو از دستش بگیرم دستم بهش خورد یعنی قیامتی به پا کرد. رفت تلفنو آورد گفت زنگ می زنم به ۱۱۰ . تو می خواستی منو بکشی . می گفت میفرستمتون زندون آب خنک بخورین. می دونی آب خنک یعنی چی؟ یعنی کتک به زور گوشی رو از دستش گرفتم.

پشت موهاشو دارم بلند می کنم. داشتم به باباش می گفتم پارسا رو میبری آرایشگاه پشت موهاشوو کوتاه نکن که تا عید بلند شه. اومده می گه مامان می بینم که می خوای موهای پسرتو بلند کنی. هر کس هم که ازش می پرسه چرا موهات بلنده می گه مامانم دوست داره موهامو بلند کنه

۵ شنبه این هفته من کنسرت پایان ترم موسیقی دارم. به همین زودی ۳ ترم گذشت. خیلی کلاسمو دوست داشتم و واقعا بهم خوش می گذشت و ناراحتم که تموم می شه. خوبیش به این بود که گروهی بود و بچه های کلاسمون خیلی با حال بودن . اگه بخوایم ساز انتخاب کنبم باید خصوصی کار کنیم. پارسا هم همون روز اجرای گروه فتیله داره. مهدشون یه سالن اجاره کرده و جشن گرفته به مناسبت سال جدید و از گروه فتیله هم دعوت کرده که برای بچه ها برنامه اجرا کنن. بچه ها هم نمایش عروسکی اجرا می کنن و سرود می خونن و رقص های محلی می کنن.نقش پارسا یه پادشاهه که مال شهر اهوازه اینهمه روز دوتا برنامه همزمان شده. باید سعی کنیم مدیریتش کنیم دیگه. احتمالا پارسا با باباش ظهر برن بیرون نهار بخورن بعد بیان اجرای منو ببینن بعد تو ۱ ساعتی که زمان داریم بریم سمت پارک چیتگر چون سالنه اونجاست. خدا به خیر کنه

چون این پست آخرین نوشته قبل از شروع سال جدیده پیشاپیش عید رو به همه خواننده های عزیزم تبریک می گم و براتون سال خوبی رو آرزو می کنم.

امسال برای ما سال سختی خواهد بود چون پسر کوچولوی مامان باید پا توی مدرسه بذاره. وقتی بهش فکر می کنم دلم خیلی می گیره . باید کم کم آمادش کنم. امیدوارم که مثل همیشه موفق باشه

شمال

 

تو راه برگشت از شمال تا تهران همش اینجوری بود

 یعنی ازش غافل می شیم لخت میشه هی بازوهاشو نشون می ده

شام مادر و پسر در شب ولنتاین(چیز برگر یا به قول خودش همبرگر خرچنگی سفارش داد)

نمایشگاه موسیقی که تو نمایشگاه بین المللی برگزار شد و من و پارسارفتیم تا اجرای مربیشو توی غرفه موسسشون ببینیم

 

 

پی نوشت:

تو مهد پارسا یه دخترس که بچه ها رو تحویل می گیره. اسمش سمانس. حدود ۲۰ سالشه. برای جشن فتیله مربی رقص بچه هاست. امروز که پارسا رو بردم اومده می گه پارسا به من میگه سمانه جون من عاشقتم. تو رو خیلی بیشتر از فرشته جون(مربیش) دوست دارم. میگه دیروز داشته اسنک می خورده بهش گفتم بیا بریم تمرین رقص پارسا بهم گفته اگه تو زیاد میرقصی من بیام اگه می خوای یه دور برقصی بذار اسنکمو بخورم

دوشنبه پنجم اسفند 1392 |

 

Weblog Themes By Blog Skin

اسلایدر