گل من

 
 

برقرار باشی و سبز ، گل من تازه بمون ... نفسم پیشکش تو ، جای من زنده بمون

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه تهران پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یادم باشه چقدر شیرین و عزیزم.

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

ملینای نازنازی

ساینا کوچولو

نيكا كوچولو

پارسای مامان مینو

آروشا کوچولو

آرسام کوچولو

رادین کوچولو

ثنا خانم

کیارش و هلنا جون

شاهين كوچولو

آرتین کوچولو

آریانا کوچولو

پارسای مامان میترا

آرمان و مامانش

پارسای مامان سهیلا

آسا و هوچهر

سام کوچولو

سحر

کسری کوچولو

شایان و پرنیا

هديه گلي

سوشیانس

آراز

عسل و دوستاش

دختر خاله عزيزم

فائزه جون

آندیا کوچولو

the magic school bus

مهد مهستان

 

مطالب اخير

یک قدم دیگه به سمت بزرگ شدن

اتفاقات اخیر

گر نگهدار من آنست كه من ميدانم

باز هم پسر شیرین زبون

كوچولوي مامان

پسر کوچولوی 5 سال و دو ماهه

تولد 5 سالگی

تولد تو تولد عشق

پسر برنزه من

زنبور کوچولو

 
 

پیوند های روزانه

تبدیل ورد

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

یک قدم دیگه به سمت بزرگ شدن

بلاخره پسر گلم به يكي ديگه از آرزوهاش رسيد و دندون شيريش افتاد. از پارسال كه مهد كودك ميرفت خيلي غصه مي خورد كه چرا دندون دوستاش افتاده ولي مال اون نيفتاده. فكر مي كرد نشونه بزرگ شدنه. تا اينكه روز يكشنبه 5 مرداد اولين دندونش توي مهد كودك و سه شنبه 7 مرداد دوميش توي خواب توي شمال افتاد. هر دو تا دندونش هم دندوناي جلوي پايين بودن . كلي قيافه بي دندونش بانمك شده و صداش هم عوض شده. دندوناي جايگزين هم در اومدن و دارن بزرگ ميشن و پارسا هر روز روند رشدشون رو داره بررسي مي كنه و مي گه تولد يكيشون دو روز زودتر از اون يكيه.

تعطيلات عيد فطر رو رفتيم شمال. يه روزم مرخصي گرفتيم كه توي ترافيك نمونيم. يكشنبه شب راه افتاديم و تقريبا ۶ ساعت توي راه بوديم. برگشت هم جمعه شب اومديم و ۳ ساعت توي راه بوديم. طبق معمول به پارسا خيلي خوش گذشت. به من مي گفت مامان تو هم داري به اندازه من حال مي كني؟ روزي هم كه مي خواستيم بيايم گفت من دوست ندارم از اين خونه دوست داشتني برم. هواي خنك بود و همش شبنم ميزد به صورت آدم. در كل خوش گذشت و يه تجديد توان بود براي مقابله با سختي هاي پيش رو. منم همش ميرفتم اطراف خونه براي خودم قدم ميزدم. يه روز رفتيم بازار فصلي، من به پارسا گفتم تو خونه بمون خسته ميشي. گوش نكرد و اومد. داشتيم برميگشتيم گفت مامان وقتي اينقدر بهم حال داد چرا گفتي من نيام؟يه روز هم برديمش دريا كه كلي شن بازي و آب بازي كرد و بهش خوش گذشت.بقيه مواقع هم توي حياط مشغول بود و با محيا جون دختر خالم بازي مي كردن.

همچنان موسيقيشو با هم كار ميكنيم و خيلي پيشرفت كرده. كلا پارسا يه جوريه كه يا بايد توي يه مورد بهترين باشه يا اينكه احساس مي كنه در سطح كلاس نيست و بي انگيزه ميشه. براي همين بايد خيلي مواظب باشم .

ديگه اينكه پسر گلم دلش براي شنا و فوتبال تنگ شده و داره لحظه شماري مي كنه كه دوباره بره. شناشم خيلي پيشرفت كرده چون توي دريا خيلي خوب شنا مي كرد و من خيلي تعجب كرده بودم وقتي ديدم اينقدر خوب شنا مي كنه.

 

شنبه یازدهم مرداد 1393 |

 

اتفاقات اخیر

تقريبا 4 ماه از آخرين باري كه اينجا رو آپ كردم مي گذره. مي خواستم ديگه بي خيال نوشتن بشم اما ديدم حيفه وبلاگي كه همه خاطرات پسرم از جنيني تا الان توشه تعطيل بشه.ولي خوب چون پارسا به لطف خداي بزرگ ديگه آقا شده و كارها و رفتارش بزرگ شده ، احساس مي كنم نياز به ثبت جزء به جزء مطالب نيست و كلي مي نويسم. مامانم هميشه دوست داشت كه ما همگي با هم بريم مكه. بخاطر همين حدود 3 سال پيش رفته بود ثبت نام كرده بود و اسم ما و پارسا گلي رو هم نوشته بود. نوبت رفتن ما افتاد ارديبهشت همين امسال. با توجه به مريضي پارسا خيلي مردد بودم كه برم يا نه. علاوه بر اون يك هفته قبل از رفتن ما تلويزيون شروع كرد به زيرنويس اين موضوع كه ويروس كورنا توي عربستان اومده و ورود بچه هاي زير 12 سال به اين كشور خطرناكه. از يكطرف نميشد مسافرت رو كنسل كرد و از طرف ديگه سلامتي پارسا بود كه همه زندگي ماست. توي اون يك هفته من خواب و خوراك نداشتم . شبا هم نميتونستم بخوابم. با دكترش مشورت كردم گفت برو . گفت نبايد بخاطر ترست بچه رو محروم كني از مسافرت. ما هم با كلي ترس و دلهره راهي شديم. دوست بابا بهزاد اومد دنبالمون و ما رو تا فروردگاه برد. توي راه بابا و دوستش همديگه رو مهندس صدا مي زدن. پارسا هم مي گفت مامان اينا چرااينقدر به هم مي گن مهندس. مگه اسم ندارن. توي فرودگاه هم خاله سعيده و مهدي جون و محيا جون و عمو مجيد، عمو محمد و زن عمو پگاه و بابا حسن و مامان مصي اومده بودن بدرقمون. زحمت كشيده بودن برامون تو راهي هاي خوشمزه هم آورده بودن. پروازمون بدون تاخير انجام شد و خيلي راحت و عالي رفتيم. بابا بهزاد كه طبق معمول وقتي كه سوار هواپيما ميشه سرش رو تكيه داده بود به صندلي و مي گفت با من حرف نزنيد. رنگش هم پريده بود و قيافش خيلي بامزه شده بود. توي هواپيما مانيتور داشت و مسير پرواز رو كلا نشون مي داد كه براي پارسا خيلي جالب بود.حدود صبح رسيديم مدينه. همون موقع كاروانمون مي خواست بره زيارت حرم پيامبر كه ما نرفتيم و گفتيم شب ميريم كه پارسا استراحت كنه. توي حرم زن ها بايد از مردها جدا شن. بخاطر همين اولين شبي كه رفتيم پارسا با بابام(بابا حميد) رفت به قول خودش زير گنبد سبز دعا كرد. جالب بود هركي توي مهدشون بهش گفته بود برام دعا كن يادش مونده بود حتي اسم پسر مربي انگليسيشو كه مهدي جوراب باف بود يادش مونده بود و براش دعا كرد. اومد خونه گفتم پارسا براي بابا بزرگ و مامان بزرگت دعا كردي؟ گفت نه من فقط براي مربيام دعا كردم. در كل بخاطر پارسا ما خيلي بيرون نرفتيم. بخصوص توي مدينه چون اولش بود و من جو گير بودم همش پيش پارسا مي موندم و مراقبش بودم. فقط ۲ بار رفتم زيارت و يكبار هم شب خوابوندمش پيش بابا بهزاد و رفتم بازار. تمام مدت هم بچه با ماسك بود و مرتب دستاشو مي شستم و ضد عفوني مي كردم. قسمت دوم سفرمون كه رفتن به مكه بود هم انجام شد. توي مسجد شجره كه محرم شديم پارسا لبيك ها رو ياد گرفت و هنوزم يادشه و خيلي قشنگ مي خونه. توي طواف هم با ما اومد و تقريبا همه اعمالو انجام داد. البته توي صفا و مروه چون مسير طولاني بود و خسته شده بود من و بابا نوبتي بغلش كرديم كه هممون خيلي خسته شديم. چشمش كه به كعبه افتاد چشماشو بست و خيلي قشنگ دعا كرد. بعدم گفت من فكر مي كردم خونه خدا بزرگتر باشه و رنگش هم آبي باشه. بعدا گفت دعا كردم مامان و بابام هيچوقت نميرن و عمرشون جادويي باشه. توي  هتل منو پارسا و بابا توي يه اتاق بوديم . دايي ها هم توي يه اتاق بودن. مامان و بابام هم توي يه اتاق ديگه كه هر سه كنار هم بوديم. پارسا خيلي از اين حالت خوشش اومده بود و ميگه دوست دارم هميشه همينجوري زندگي كنيم. مامانم هم بهش قول داده  يه خونه ۴ طبقه بخره كه همه با هم توش زندگي كنيم. خدا رو شكر پارسا تو تمام طول مسافرت حتي يه سرفه هم نكرد و صحيح و سالم برش گردونديم. البته خودشم خيلي همكاري كرد. خيلي هم بهش خوش گذشت و با كوچكترين تلنگري ميگه مامان مكه يادته ؟ يادش به خير

يكشب هم با لبخند از خواب بيدار شده بود و به مامانم گفت خواب ديدم مكه بودم. داشتم طواف مي كردم. چرا الان اينجام. چون دوبار رفتم مكه بايد بهم بگين حاج حاج.

پروژه بعدي مدرسه پارسا بود كه بلاخره به نتيجه رسيدم و بعد از ديدن حداقل ۱۰ مدرسه به حسم اعتماد كردم و يكيشو انتخاب كردم. فعلا هم هم خودم هم پارسا راضي هستيم. پارسا ساعت ۷ صبح خود به خود بيدار ميشه و ميگه منو ببر. ديرم شد.خدا رو شكر خيلي دوست داره و توي اين يك ماه از روند آموزشش توي درس و ورزش راضيم.

موسيقي رو هم كماكان داره ادامه ميده و خيلي پيشرفت كرده. هر آهنگي كه مي شنوه ميتونه توش سياه و سفيدو گردو تشخيص بده. يه وقتايي هم نت ها رو تشخيص مي ده كه البته نميدونم تا چه حد درست ميگه.جاي نت ها روي خطوط حامل رو هم كامل ياد گرفته و توي بازي تبلتش خيلي راحت همه نت ها رو روي خط ميزنه. اين چند روز كه خونه بوديم اينقدر باهاش تمرين كردم كه مي گفت مغزم مثل كامپيوتر شده . همينجوري نت مياد توش. فلوت رو هم خيلي قشنگ ميزنه و از بلز بيشتر دوست داره. اميدوارم كه همينجوري ادامه بده.

كفش اسكيت هم خريده و از اين هفته مي خواد بره كلاس و ياد بگيره. خيلي ذوق داره و ميگه از ۴ سالگي آرزوم بوده كه اسكيت ياد بگيرم.

پسر گلم:

توي همه آشفتگي هاي زندگي هميشه ته دلم يه اميد دارم اونم تويي. وقتي چهره شيرينت رو مي بينم و بغلت ميكنم و بوت مي كنم همه غصه هام رو فراموش مي كنم و به خودم ميگم بخاطر اين فرشته كوچولو بايد قوي باشم. خدا رو شكر مي كنم كه پسر به اين مهربوني به من داد. پسري كه تا مي بينه مامانش ناراحته بغض مي كنه و ميگه كي اذيتت كرده بگو من برم بكشمش. اين خيلي برام ارزش داره و بزرگترين دارايي منه.

یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 |

 

گر نگهدار من آنست كه من ميدانم

بارالها

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم جه بخواهی چه نخواهی

بازکن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...

 

متاسفانه زندگی روی بدشو بهمون نشون داد. پسر معصوم و بیگناهمون به خاطر یه ویروس لعنتی ۵ روز بیمارستان بستری بود. اولین بار توی زندگیش بود که این اتفاق براش افتاد. خیلی خیلی تجربه بدی برای هممون بود. نمیدونم کی اون روزها رو یادم میره واصلا می تونم فراموش کنم یا نه . خودشم از نظر روانی خیلی ضربه بدی خورده. یعنی فکر می کنم اگه الان ازدواج می کردم به هیچ وجه بچه دار نمی شدم که مجبور باشم اینجوری درد و رنجش رو ببینم.

هر چند دلم نمی خواد حرفی از اون روزها باشه ولی ترجیح می دم برای پسرم بنویسم تا یادش باشه تو این سن چقدر صبور بود و عاقلانه با بیماریش جنگید و شکستش داد.

هفته گذشته شنبه شب پارسا تا صبح تو خواب عرق می کرد . در حدی که چند بار بالشتش رو عوض کردم. صبح بیدار شد و رفت خونه مامان بزرگش چون فروردین مهد نمیفرستمش. چون قرار بود دوشنبه هم همونجا بمونه من رفتم که اونجا بخوابیم شبو.وقتی رسیدم احساس کردم سرما خورد و بیحاله. گفتم پاشو بریم پارک که سرو حال بشی. پارسا گفت آخ جون ولی با ماشین نریم که به من هوای بیرون بخوره و سروحال بشم. رفتیم پارک اونجا همش می گفت حالم خوب نیست و نمیتونم راه برم. رفتم براش شربت سرماخوردگی و استامینوفن خریدم و بردمش خونه. خوابید. تو خواب نیم درجه تب کرد. بهش استامینوفن دادم اومدپایین دماش. شب بی اشتها بود. دوباره از تو خواب تب کرد. با پاشویه دماشو پایین آوردم. صبح می خواستم بمونم خونه و اداره نرم ولی مامان بزرگش گفت برو این که حالش خوبه خودم نگهش می دارم. از صبح تا عصرم نسبتا خوب بود . عصر رسیدم خونه بابا بهزاد زنگ زد که سریع خودتو برسون پارسا تبش بالاست و داره بد اخلاقی می کنه و با ما دکتر نمیاد. سریع آژانس گرفتم رفتم دیدم تب دار و بی حال افتاده. بیدارش کردم گفتم می خوام ببرمت دکتر . قبول کرد . از درد شدید گلو ناله می کرد. بردمش یه دکتر نزدیک خونه مامان مصی و تا دیدش گفت سریع بهش پنی سیلین بزنین چون گلوش چرک شدیدی داره و احتمال آنژین وجود داره. بعدم براش آنتی بیوتیک نوشت و اومدیم خونه. شبش از تو خواب دوباره تب کرد . اینبار بیشتر از شب قبلش. استفراغ بعد از خوردن دارو هم به بیماریش اضافه شد . بابا بهزادو بیدار کردم و گفتم پاشو بریم آتیه اینقدر این بچه داغه همه آب بدنش تبخیر شد بریم یه سرم بزنه. رفتین اورژانس آتیه دکتر متخصص اطفال دیدش گفت گلوش چرک کرده . آنتی بیوتیکشو قویتر کرد و یه سرم براش زدن.

اومدیم خونه دیدم حالش اصلا خوب نیست. دماش دائم بالا می رفت و گلودرد شدید داشت.سه شنبه هم تو خونه نگهش داشتم ولی دیدم لحظه به لحظه بدتر می شه. عصر بردمش پیش دکتر خودش که خیلی به تشخیصش ایمان دارم. گلوشو دید گفت ویروسه آنتی بیوتیکشو قطع کرد و گفت هیچ دارویی نداره. باید تحمل کنه و تبش رو با استامین نوفن پایین بیارین. تا اومد با من حرف بزنه گریم گرفت اونم حرفشو ادامه نداد.  فقط براش یه آزمایش نوشت تا از وجود ویروس مطمئن بشه. رفتیم و آزمایش رو ازش گرفتیم. شبش باز هم تا صبح تب کرد. اینبار ۳۹ درجه. نفسش هم خیلی بد شده بود و در حد وحشتناکی نفسش می رفت. دل درد و دل پیچه دید هم به بیماریش اضافه شد و امانش روبریده بود. فرداش باباش جواب و گرفت و وجود ویروس تایید شد. ویروس EBVيا به عبارتي بيماري آليس در سرزمين عجايب! دكترش به بابا بهزاد گفت ممكنه لوزه هاش ورم كنه اندازه يه هندونه بشه و بعد به طحالش بزنه و طحالش دردناك بشه كه بيارينش من چكش كنم و دستور بستري بدم.  ديگه داشتيم ديوونه مي شديم.نمي تونستم صبر كنه اتفاق بيفته بعد درمانش كنم. يه دفعه بابام ياد يكي از دوستاش افتاد كه فوق تخصص جراحي كودكانه. بهش زنگ زد و شرح حال پارسا رو گفت. اونم گفت سريع ببرينش پيش دكتر ... كه فوق تخصص بيماري هاي عفوني اطفاله. خودش هم بهش زنگ زد و خواهش كرد پارسا رو سريع ببينه. همون موقع راه افتاديم . دکتر وقتی دیدش گفت سریع بستری شه چون لوزه هاش خیلی بزرگه نمی تونین تو خونه نگهش دارین و احتمال خفگی داره . به علاوه چون دل درد شدید داشت نگران طحالش بود. نامه معرفی بستری تو بیمارستان مفید رو داد و ما با همون لباس فرم اداره وارد بیمارستان شدیم و پذیرش گرفتیم. وقتی سرمشو وصل کردن و خوابید دکتر بخش اومد که ویزیتش کنه گفت EBV داره ؟ همون بيماري كه به طحال مي زنه و پارش مي كنه؟ من ،‌شب، تنهايي، نگراني، پارگي طحال! تا صبح بالا سرش اشك مي ريختم و دعا مي كردم به خير بگذره. همون شب به خاطر درد شديد دلش سونوگرافي شكم شد و اثري از التهاب ديده نشد. اولين شبي كه بيمارستان بوديم خيلي خيلي شب بدي بود. پارسا ديوونه شده بود. يه نگاه به سرمش مي رد يه نگاه به من مي كرد جيغ مي زد. مي گفت ديوونه منو از اينجا ببر منو مي زد و تا صبح تو خواب داد مي زد و هذيون مي گفت . از طرفي چون هم بينيش كيپ بود هم راه نفس به خاطر التهاب لوزش بسته شده بود نميتونست نفس بكشه. رفتم به پرستارا گفتم براش ماسك اكسيژن بيارين. قبول نمي كرد ماسك بزنه و پرتش مي كرد. بهم يه لوله دادن كه از توش گاز اكسيژن ميومد. كنار تختش ايستادم و اونو جلوي بينيش گرفتم. خيلي نفسش بهتر شد. نزديك صبح دماشو چك كردم ديدم ۳۵ شده. رفتم به پرستارا گفتم بچه لرز كرده دماش خيلي افتاده  يه كاري كنين. اونا هم يه هيتر دادن كه بالا سرش روشن كنم. يكم روشن بود دماش ۳۶.۵ شد . خاموشش كردم. چند بار دماسش افت كرد دوباره با هيتر بالا بردم. خلاصه با هر بدبختي بود صبح شد. دكترش اومد ويزيتش كرد. گفت از ديروز خيلي بهتره. ولي هنوزم لوزه هاش خيلي متوزمه و بايد تحت نظر باشه. پارسا هم محيط بيمارستانو تحمل نمي كرد و خيلي موندن براش سخت بود ولي چاره اي نبود. ساعت ملاقات همه فاميلاي عزيزمون زحمت كشيدن اومدن پيشش و براش اسباب بازي و خوراكي هاي خوشمزه آوردن و كلي روحيشو عوض كردن. درحدي كه همش منتظر بود فردا شه تا بازم همه براش اسباب بازي بيارن. اون روز بابا بهزاد تبلتشو آورد كه باهاش بازي كنه. عصرم براش چند تا سي دي خريد با لب تاپ آورد كه خيلي خوب بود و باب اسفنجي ديد. شبش زن عمو پگاه اومد بيمارستان و دو ساعتي پيش من بود كه كلي بهم روحيه داد و برای پارسا هم یه تفنگ که ظهر سفارششو بهشون داده بود آورد. دوباره تا صبح پارسا تو خواب جيغ زد و حالش خيلي بد بود. روز دوم هم با مريضي و بيحالي گذشت و باز ساعت ملاقات پارسا كلي خوش به حالش شد.ديگه واقعا از بيمارستان خسته شده بود و همش التماس مي كرد ببريمش خونه. به مامانم گفت برام پيتزا درست كن. اونم بنده خدا اومد خونه براش با مواد طبيعي درست كرد كه همشو خورد. و اين اولين بار بود كه بعد از چند روز غذا خورد. ديگه كم كم اشتهاش باز شد و يه چيزايي مي خورد البته بيشتر سعي مي كرد كمپوت بدم بهش. شبش همش احساس مي كردم تب داره مثل ماليخوليايي ها شده بودم. همش پرستارا رو صدا مي كردم كه بيان و درجشو بگيرن مي گفتن خانم به خدا ۳۶ درجس تب نداره. گفتم آخه دست و پاش داغه. اونا  هم گفتن دماسنجتو بذار تو كيفت تا صبحم چك نكن. ولي من نتونستم .و چك كردم كه خدا رو شكر بالا نرفت ولي خودش همش مي گفت داغم آتيشم. گرممه. چون يكمي از سرمش مونده بود گفتم شب براش نزنن كه راحت بخوابه و خيلي بهتر خوابيد ولي باز تو خواب چند باري جيغ زد. صبح دكتر اومد ديديش و با احتياط هاي لازم مرخصش كرد. وقتي شرح حالشو به دكتر گفتم گفت به خاطر تزريق دگزا تو توهمه و سرد و گرم شدن بدنش هم به همون دليله. خلاصه آتل دستش و باز كردن و راه افتاديم به سمت خونه . نور به خونمون برگشت. هنوزم داره دوران نقاهتش رو طي مي كنه ولي خدا رو شكر با مراقبت هاي بي ديغ مامان بتيش که چه توی بیمارستان چه توی خونه با تمام وجود به من و پارسا رسید خيلي بهتره.  البته چهارشنبه هم بايد بريم دكتر چكاپ و اينكه آزمايش خونش تكرار بشه. ايشالا كه مشكلي نباشه.

توي بيمارستان عمش زحمت كشده بود براش يه قايق آورده بود كه باطري مي خورد تو آب شنا مي كرد. گير داده بود كه براش روشنش كنيم. گفتم اينجا نميشه بريم خونه . پرستار شيفت شب كه اومد چكش كنه پارسا بهش گفت خانم شما آب دارين؟ اون گفت آره پسرم به مامانت بگو بهت بده. گفت تشت هم دارين؟ پرستاره گفت يعني چي؟ پارسا گفت مي خوام قايقمو توش روشن كنم

از همه كسايي كه براي سلامتي پسر گلم دعا كردن ممنونم. واقعا انرژي مثبت همه رو مي گرفتم و ته قلبم روشن مي شد. شب اولي كه بستري شد بابام اومد بالا داشتم گريه مي كردم گفتم بابا دكتر مي گه ممكنه طحالش پاره شه . بابا گفت نگران نباش مال ما نميشه. خدا خيلي بهش كمك كرد. پسرم با اينكه راه تنفسش تقريبا بسته بود ولي صبورانه دردش رو تحمل كرد .رگش هم خیلی دردناک شده بود و با هر تزریقی کلی درد می کشید . برای تحمل دردش یه جور بامزه ای نفس عمیق می کشید که حد نداشت. هر كسي جاي اون بود اين همه روز آتل به دست كه هر لحظه سرم و آمپول تو رگش تزريق مي شد كم مياورد ولي گل من تحمل كرد و موفق شد بيماريش رو شكست بده.

ايشالا كه هيچ بچه اي هيچوقت مريضي جدي نگيره و پاش به بيمارستان باز نشه.

الهي آمين

  

سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 |

 

Weblog Themes By Blog Skin

اسلایدر