گل من

 
 

برقرار باشی و سبز ، گل من تازه بمون ... نفسم پیشکش تو ، جای من زنده بمون

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه تهران پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یادم باشه چقدر شیرین و عزیزم.

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

ملینای نازنازی

ساینا کوچولو

نيكا كوچولو

پارسای مامان مینو

آروشا کوچولو

آرسام کوچولو

رادین کوچولو

ثنا خانم

کیارش و هلنا جون

شاهين كوچولو

آرتین کوچولو

آریانا کوچولو

آرين و آرتين

آرمان و مامانش

پارسای مامان سهیلا

آسا و هوچهر

سام کوچولو

سحر

کسری کوچولو

شایان و پرنیا

هديه گلي

سوشیانس

آراز

عسل و دوستاش

دختر خاله عزيزم

فائزه جون

آندیا کوچولو

the magic school bus

مهد مهستان

 

مطالب اخير

ورود به پیش دبستانی

یک قدم دیگه به سمت بزرگ شدن

اتفاقات اخیر

گر نگهدار من آنست كه من ميدانم

باز هم پسر شیرین زبون

كوچولوي مامان

پسر کوچولوی 5 سال و دو ماهه

تولد 5 سالگی

تولد تو تولد عشق

پسر برنزه من

 
 

پیوند های روزانه

تبدیل ورد

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

ورود به پیش دبستانی

دوباره پاييز رسيد. فصل رويايي من. فصلي كه من هميشه حالم خوبه و از هوا انرژي مي گيرم. به دنيا اومدن پسر گلم تو اين فصل هم يه دليل ديگه براي دوست داشتنشه. پاييز كه شروع ميشه همش ياد روزاي آخر يكي بودن خودمو پارسا ميفتم. ياد روزاي آخري كه توي شكمم تكون مي خورد و من با دست و پاهاش از روي دلم بازي مي كردم.ياد لحظه قشنگ به دنيا اومدنش و هفته اول تولدش .خدا رو شكر كه يه پاييز ديگه رم ديدم . امسال پارسا با شور و شوق فراوان رفت مدرسه تا پيش دبستاني رو شروع كنه. در مقابل چشماي ناباور من لباس فرم پوشيد و كولشو برداشت و رفت به سمت يه محيط جديد. وقتي داشتم كيفشو مي بستم اشك توي چشمام جمع شده بود. احساس غرور مي كردم و كلي حساي قشنگ ديگه . فعلا كه همه چي خوبه . هم مدرسه هم معلمش كه وقتي ديدمش حس خيلي خوبي بهم داد. فكر مي كنم كه بجز درس خيلي چيزاي ديگه به پسر گلم ياد مي ده.خيلي هم مهربون بود . امسال علاوه بر فارسي و رياضي و علوم توي درساشون زبان،‌نجوم ، رباتيك، سفال، كاردستي و كلاژ، نمايش خلاق، موسيقي، تكواندو و فوتبال دارن. قراره تا آخر امسال خوندن رو هم ياد بگيرن . اميدوارم همه چي خوب پيش بره. تصميم دارم هر روز يك ساعت براي پارسا وقت مطالعه بزارم كه درساشو با هم مرور كنيم. براي اينكه به درس خوندن عادت كنه . ديروز صبح يه صداش كردم با عجله بلند شد و كاراشو كرد. همش مي گفت بريم نمي خوام روز اول مدرسه دير برسم. وقتي كه رفتيم مدرسه بچه ها با اسپند و گل استقبال شدن. بعدم براشون يه جشن توي حياط گرفته بودن كه عمو موسيقي آورده بودنو و بهشون پرچمو بادكنك دادن. بعدشم رفتن سر كلاس كه من و باباش رفتيم با معلمش صحبت كرديم و تاكيد كرديم پارسا ميز جلو بشينه. البته كلاسشون كم جمعيته و كلا دو تا سه رديف نيمكت داره ولي بازم گفتيم حتما جلو بشينه. بعد بابا بهزاد رفت سر كار و من تا ظهر موندم اونجا. پارسا هم چند بار اومد توي حياط و منو ديد و رفت و خوشحال بود كه اونجام. حدود ساعت يك برگشتيم خونه. پارسا خيلي خسته و گرسنه بود. شبم خيلي زود خوابيد. امروز هم با اشتياق بلند شد. توي راه داشتم باهاش راجع به يه موضوعي صحبت مي كردم گفت مامان انرژيمو هدر نده بايد انرژيمو بزارم براي درس خوندن. خلاصه كه خوشحال و شاد و خندان رفت و اولين روز مدرسش خيلي خوب شروع شد. * عكس اضافه مي شه*

چهارشنبه دوم مهر 1393 |

 

یک قدم دیگه به سمت بزرگ شدن

بلاخره پسر گلم به يكي ديگه از آرزوهاش رسيد و دندون شيريش افتاد. از پارسال كه مهد كودك ميرفت خيلي غصه مي خورد كه چرا دندون دوستاش افتاده ولي مال اون نيفتاده. فكر مي كرد نشونه بزرگ شدنه. تا اينكه روز يكشنبه 5 مرداد اولين دندونش توي مهد كودك و سه شنبه 7 مرداد دوميش توي خواب توي شمال افتاد. هر دو تا دندونش هم دندوناي جلوي پايين بودن . كلي قيافه بي دندونش بانمك شده و صداش هم عوض شده. دندوناي جايگزين هم در اومدن و دارن بزرگ ميشن و پارسا هر روز روند رشدشون رو داره بررسي مي كنه و مي گه تولد يكيشون دو روز زودتر از اون يكيه.

تعطيلات عيد فطر رو رفتيم شمال. يه روزم مرخصي گرفتيم كه توي ترافيك نمونيم. يكشنبه شب راه افتاديم و تقريبا ۶ ساعت توي راه بوديم. برگشت هم جمعه شب اومديم و ۳ ساعت توي راه بوديم. طبق معمول به پارسا خيلي خوش گذشت. به من مي گفت مامان تو هم داري به اندازه من حال مي كني؟ روزي هم كه مي خواستيم بيايم گفت من دوست ندارم از اين خونه دوست داشتني برم. هواي خنك بود و همش شبنم ميزد به صورت آدم. در كل خوش گذشت و يه تجديد توان بود براي مقابله با سختي هاي پيش رو. منم همش ميرفتم اطراف خونه براي خودم قدم ميزدم. يه روز رفتيم بازار فصلي، من به پارسا گفتم تو خونه بمون خسته ميشي. گوش نكرد و اومد. داشتيم برميگشتيم گفت مامان وقتي اينقدر بهم حال داد چرا گفتي من نيام؟يه روز هم برديمش دريا كه كلي شن بازي و آب بازي كرد و بهش خوش گذشت.بقيه مواقع هم توي حياط مشغول بود و با محيا جون دختر خالم بازي مي كردن.

همچنان موسيقيشو با هم كار ميكنيم و خيلي پيشرفت كرده. كلا پارسا يه جوريه كه يا بايد توي يه مورد بهترين باشه يا اينكه احساس مي كنه در سطح كلاس نيست و بي انگيزه ميشه. براي همين بايد خيلي مواظب باشم .

ديگه اينكه پسر گلم دلش براي شنا و فوتبال تنگ شده و داره لحظه شماري مي كنه كه دوباره بره. شناشم خيلي پيشرفت كرده چون توي دريا خيلي خوب شنا مي كرد و من خيلي تعجب كرده بودم وقتي ديدم اينقدر خوب شنا مي كنه.

 

شنبه یازدهم مرداد 1393 |

 

اتفاقات اخیر

تقريبا 4 ماه از آخرين باري كه اينجا رو آپ كردم مي گذره. مي خواستم ديگه بي خيال نوشتن بشم اما ديدم حيفه وبلاگي كه همه خاطرات پسرم از جنيني تا الان توشه تعطيل بشه.ولي خوب چون پارسا به لطف خداي بزرگ ديگه آقا شده و كارها و رفتارش بزرگ شده ، احساس مي كنم نياز به ثبت جزء به جزء مطالب نيست و كلي مي نويسم. مامانم هميشه دوست داشت كه ما همگي با هم بريم مكه. بخاطر همين حدود 3 سال پيش رفته بود ثبت نام كرده بود و اسم ما و پارسا گلي رو هم نوشته بود. نوبت رفتن ما افتاد ارديبهشت همين امسال. با توجه به مريضي پارسا خيلي مردد بودم كه برم يا نه. علاوه بر اون يك هفته قبل از رفتن ما تلويزيون شروع كرد به زيرنويس اين موضوع كه ويروس كورنا توي عربستان اومده و ورود بچه هاي زير 12 سال به اين كشور خطرناكه. از يكطرف نميشد مسافرت رو كنسل كرد و از طرف ديگه سلامتي پارسا بود كه همه زندگي ماست. توي اون يك هفته من خواب و خوراك نداشتم . شبا هم نميتونستم بخوابم. با دكترش مشورت كردم گفت برو . گفت نبايد بخاطر ترست بچه رو محروم كني از مسافرت. ما هم با كلي ترس و دلهره راهي شديم. دوست بابا بهزاد اومد دنبالمون و ما رو تا فروردگاه برد. توي راه بابا و دوستش همديگه رو مهندس صدا مي زدن. پارسا هم مي گفت مامان اينا چرااينقدر به هم مي گن مهندس. مگه اسم ندارن. توي فرودگاه هم خاله سعيده و مهدي جون و محيا جون و عمو مجيد، عمو محمد و زن عمو پگاه و بابا حسن و مامان مصي اومده بودن بدرقمون. زحمت كشيده بودن برامون تو راهي هاي خوشمزه هم آورده بودن. پروازمون بدون تاخير انجام شد و خيلي راحت و عالي رفتيم. بابا بهزاد كه طبق معمول وقتي كه سوار هواپيما ميشه سرش رو تكيه داده بود به صندلي و مي گفت با من حرف نزنيد. رنگش هم پريده بود و قيافش خيلي بامزه شده بود. توي هواپيما مانيتور داشت و مسير پرواز رو كلا نشون مي داد كه براي پارسا خيلي جالب بود.حدود صبح رسيديم مدينه. همون موقع كاروانمون مي خواست بره زيارت حرم پيامبر كه ما نرفتيم و گفتيم شب ميريم كه پارسا استراحت كنه. توي حرم زن ها بايد از مردها جدا شن. بخاطر همين اولين شبي كه رفتيم پارسا با بابام(بابا حميد) رفت به قول خودش زير گنبد سبز دعا كرد. جالب بود هركي توي مهدشون بهش گفته بود برام دعا كن يادش مونده بود حتي اسم پسر مربي انگليسيشو كه مهدي جوراب باف بود يادش مونده بود و براش دعا كرد. اومد خونه گفتم پارسا براي بابا بزرگ و مامان بزرگت دعا كردي؟ گفت نه من فقط براي مربيام دعا كردم. در كل بخاطر پارسا ما خيلي بيرون نرفتيم. بخصوص توي مدينه چون اولش بود و من جو گير بودم همش پيش پارسا مي موندم و مراقبش بودم. فقط ۲ بار رفتم زيارت و يكبار هم شب خوابوندمش پيش بابا بهزاد و رفتم بازار. تمام مدت هم بچه با ماسك بود و مرتب دستاشو مي شستم و ضد عفوني مي كردم. قسمت دوم سفرمون كه رفتن به مكه بود هم انجام شد. توي مسجد شجره كه محرم شديم پارسا لبيك ها رو ياد گرفت و هنوزم يادشه و خيلي قشنگ مي خونه. توي طواف هم با ما اومد و تقريبا همه اعمالو انجام داد. البته توي صفا و مروه چون مسير طولاني بود و خسته شده بود من و بابا نوبتي بغلش كرديم كه هممون خيلي خسته شديم. چشمش كه به كعبه افتاد چشماشو بست و خيلي قشنگ دعا كرد. بعدم گفت من فكر مي كردم خونه خدا بزرگتر باشه و رنگش هم آبي باشه. بعدا گفت دعا كردم مامان و بابام هيچوقت نميرن و عمرشون جادويي باشه. توي  هتل منو پارسا و بابا توي يه اتاق بوديم . دايي ها هم توي يه اتاق بودن. مامان و بابام هم توي يه اتاق ديگه كه هر سه كنار هم بوديم. پارسا خيلي از اين حالت خوشش اومده بود و ميگه دوست دارم هميشه همينجوري زندگي كنيم. مامانم هم بهش قول داده  يه خونه ۴ طبقه بخره كه همه با هم توش زندگي كنيم. خدا رو شكر پارسا تو تمام طول مسافرت حتي يه سرفه هم نكرد و صحيح و سالم برش گردونديم. البته خودشم خيلي همكاري كرد. خيلي هم بهش خوش گذشت و با كوچكترين تلنگري ميگه مامان مكه يادته ؟ يادش به خير

يكشب هم با لبخند از خواب بيدار شده بود و به مامانم گفت خواب ديدم مكه بودم. داشتم طواف مي كردم. چرا الان اينجام. چون دوبار رفتم مكه بايد بهم بگين حاج حاج.

پروژه بعدي مدرسه پارسا بود كه بلاخره به نتيجه رسيدم و بعد از ديدن حداقل ۱۰ مدرسه به حسم اعتماد كردم و يكيشو انتخاب كردم. فعلا هم هم خودم هم پارسا راضي هستيم. پارسا ساعت ۷ صبح خود به خود بيدار ميشه و ميگه منو ببر. ديرم شد.خدا رو شكر خيلي دوست داره و توي اين يك ماه از روند آموزشش توي درس و ورزش راضيم.

موسيقي رو هم كماكان داره ادامه ميده و خيلي پيشرفت كرده. هر آهنگي كه مي شنوه ميتونه توش سياه و سفيدو گردو تشخيص بده. يه وقتايي هم نت ها رو تشخيص مي ده كه البته نميدونم تا چه حد درست ميگه.جاي نت ها روي خطوط حامل رو هم كامل ياد گرفته و توي بازي تبلتش خيلي راحت همه نت ها رو روي خط ميزنه. اين چند روز كه خونه بوديم اينقدر باهاش تمرين كردم كه مي گفت مغزم مثل كامپيوتر شده . همينجوري نت مياد توش. فلوت رو هم خيلي قشنگ ميزنه و از بلز بيشتر دوست داره. اميدوارم كه همينجوري ادامه بده.

كفش اسكيت هم خريده و از اين هفته مي خواد بره كلاس و ياد بگيره. خيلي ذوق داره و ميگه از ۴ سالگي آرزوم بوده كه اسكيت ياد بگيرم.

پسر گلم:

توي همه آشفتگي هاي زندگي هميشه ته دلم يه اميد دارم اونم تويي. وقتي چهره شيرينت رو مي بينم و بغلت ميكنم و بوت مي كنم همه غصه هام رو فراموش مي كنم و به خودم ميگم بخاطر اين فرشته كوچولو بايد قوي باشم. خدا رو شكر مي كنم كه پسر به اين مهربوني به من داد. پسري كه تا مي بينه مامانش ناراحته بغض مي كنه و ميگه كي اذيتت كرده بگو من برم بكشمش. اين خيلي برام ارزش داره و بزرگترين دارايي منه.

یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 |

 

Weblog Themes By Blog Skin

اسلایدر