شب در حال خوابیدن:
پارسا: من همتونو خیلی دوست دارم.
من:چرا مارو دوست داری؟
پارسا:خوب عاشقتون شدم دیگه.
..........................
من و عمش داششتیم درباره محل تولد با هم حرف می زدیم.
عمه بهناز: پارسا تو کجا به دنیا اومدی؟
پارسا: من از تو دل مامانم اومدم. من اونجا بودم. خانم دتکر(دکتر) منو آورد بیرون. جاشم با دست روی دلش نشون می داد.
..........................
حدود یک ماه پیش برای اولین بار با هزار ذوق و شوق براش رنگ انگشتی خریدم که دستش به رنگ بخوره. رفتم تو اتاق لباسمو عوض کنم. دیدم داره داد میزنه میگه مامان نجات پیدا کردم. اومدم دیدم قلموی آبرنگشو آورده زده تو رنگ انگشتی داره با اون نقاشی میکنه. گفت ببین دیگه دستم کثیف نمیشه.
..........................
الفبای انگلیسی رو بلده و کامل می خونه. چند روز پیش همزمان با خوندن دیدم داره روی یه ورق چیز می نویسه. نگاه کردم دیدم هر حرف رو که میگه یه چیزی شبیه اون حرف رو میکشه. بعضی هاش خیلی خوانا بود مثل d,w. بقیه رم با دقت می شد تشخیص داد.
..........................
توی نقاشی خیلی پیشرفت کرده. فکر می کردم نقاشیش خوب نیست. ولی ظاهرا پارسا تو همه کاراش همینجوریه. مثل حرف زدنش. تا دو سالگی هیچ پیشرفتی نمی کرد. یکهو خیلی واضح و خوب حرف زد. درباره نقاشی هم همینجوریه. همش خطای بی معنی می کشید. شکلای هندسی رم که خودم یادش داده بودم دست و پا شکسته میکشید. جز اینا هیچی نمی کشید ولی از چند روز پیش خیلی خوب نقاشی می کنه. یه آدم کامل می کشه یا هواپیما رو با بالش می کشه بعد یه مسطتیل کوچیک می ذاره توش می گه اینم منم . خلاصه که فکر کنم جهش نقاشی پارسا توی سه سالگی بود.
..........................
قیچی رو خیلی خوب توی دستش میگیره و کاغذها رو به شکلهای مختلف برش می ده.می گه دارم کاردستی درست میکنم.
..........................
خیلی کنجکاو شده. میگه مامان این ماشینت چطوری حرکت میکنه؟
یا : ابرا چطوری دارن حرکت میکنن مگه چرخ دارن؟
و سوالات گوناگون دیگه در هر زمینه و مسئلهای که فکرشو بکنین.
..........................
امروز صبح از خواب بیدارش کردم. چشماشو باز کرد گفت :من امروز مهد نمی رم؟
گفتم چرا . امروز میری فردا نمی ری.
پارسا:پس من هنوز خستم میخوام بخوابم خستگیم در بره.
من: باشه من میرم. مواظب خودت باش.
پارسا بلند شد از توی رختخواب.
من صبح یه لحظه با کامپیوتر کار داشتم لب تاپو روشن کرده بودم.تا چشمش به اون افتاد برق از سرش پرید
پارسا:لب تاپ چرا روشنه؟
من: یه کاری داشتم روشنش کردم.
پارسا: یه نفس راحت کشید و فکر کرد قراره خونه بمونیم.گفت:خوب باشه برو کارتو بکن دیگه.
من هم با عذر خواهی فراوان پسرک را راهی مهد کردم.
ببخشید مامانی ولی مطمئنم توی مهد بهت خوش می گذره. چون تو ماشین داشتی می گفتی گاز بده برسیم الان بچه ها اومدن دارن نقاشی می کشن من نرسیدم. 
بهت گفتم پسرم خوراکیاتو حتما بخور .
گفتی آخه بچهها هم با من میخورن.
من گفتم خوب بهشون بده.
نفس من: هستی همش می خواد بخوره ولی تسنیم بهش می گه مال خودشه نخور. تسنیم می خواد با من لوست(دوست) بشه.
قربونت برم الهیییییییییییییی

