|
همدردی
|
|
|
امروز به طور کاملا اتفاقی قضیه برگزاری برنامه خاله شادونه رو توی خرم دره شنیدم.تمام وجودم لرزید. مادرای اون بچه ها چی کشیدن؟ آدم یه مریضی ساده بچشو نمی تونه تحمل کنه چه برسه به از دست دادنش. خدا بهشون صبر بده . فقط همین
الهی همیشه سلامت باشی گل قشنگم.

|
|
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 |
|
|
| |
|
یک پست عکس دار
|
|
|
تعطیلات اوایل اردیبهشت را شمال بودیم. خیلی خوش گذشت.مخصوصا به پارسا. هوا ابری و خنک بود.شب آخر پارسا نمی خوابید و می گفت اگه بخوابم صبح می شه و می ریم. به پیشنهاد پارسا همه با هم قایق سوار شدیم. بعد پارسا پیش مامان بتیش موند و من وبابا بهزاد با هم رفتیم جت اسکی که خیلی خوش گذشت.










پارسا و محیا جون (دختر خالم) و کیکی که مامانم زحمتشو کشیدن

برای پارسا بعد از مریضیش وسایل نجاری خریدم تا روحیش عوض بشه


جنگل نزدیک خونه مامان مسی(لویزان) که با پگاه جون پارسا رو بردیم و کلی خوش گذشت




سوالات پارسا همچنان ادامه دارد مخصوصا در مورد آناتومی بدن. منم همش در حال سرچم که جواب بچه رو چطوری بدم. واقعا چقدر بچه ها پیشرفت کردن. خیلی از چیزها رم بهش می گم بزرگ شدی می فهمی. تو بچگی از این حرف مامانم خیلی لجم می گرفت . به پارسا هم که می گم می گه من بزرگم دیگه. مردم 
خدا به مادرت صبر بده بچه
 |
|
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |
|
|
| |
|
آرامش من
|
|
|
پارسای عزیزم.
چقدر خوبه که هستی. چقدر خوبه که تو زندگی من اومدی. اگه نبودی نمی دونم چطوری باید خیلی چیزها رو تحمل می کردم. خیلی وقتها تو زندگیم مواردی پیش میاد که از صبر و تحمل من خارجه ولی وجود تو و روزمرگی هام با تو منو از زمان خارج می کنه. فقط می شم مامان تو. فقط. خیلی دوستت دارم پسرم. اینقدر دوستت دارم که همیشه نگرانتم. نمی دونم بعضی وقتا فکر می کنم نمی تونم اجازه بدم تو رانندگی کنی. با اینکه این روزا خیلی علاقه به رانندگی پیدا کردی. همش پشت ماشین من می شینی و سعی می کنی بدون کلاچ دنده عوض کنی یا خیلی محکم فرمان ماشینو می چرخونی. قربون دستای کوچولوت.
دیشب بهت گفتم: پارسا همیشه پیش من بمون. تو گفتی: باشه. من گفتم اگه زن بگیری از پیش من می ری. تو گفتی نه من زنمو میارم همینجا با هم زندگی کنیم. بعد گفتی: مامان چطوری من زن می گیرم: گفتم از بین دخترایی که می بینی یکی رو باید انتخاب کنی. تو گفتی: مامان خودت انتخاب کن. من یکی یکی میارمشون تو ببین کدوم خوبه؟! (خاطرات یک مادر شوهر خوشبخت).
مامانی نمی دونی چقدر برام سخته وقتی صبح ها التماس کردنتو برای نرفتن به مهد کودک می بینم. وقتی که بهم می گی می رم اونجا دلم برای تو تنگ می شه. از یک طرف خوشحالم که اینقدر محیط خونه و با ما بودن رو دوست داری،از طرف دیگه خیلی غصه می خورم. باورت نمی شه روزی چند بار زنگ می زنم مهدتون ولی یکبار حرف می زنم. بقیه موارد تلفن رو قطع می کنم. فقط برای اینکه مطمئن بشم تو مهدتون همه چی خوبه. چیکار کنم دیگه. تو یکی یک دونمی. تو شاهزاده رویاهای منی. تو عزیز منی.  |
|
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 |
|
|
| |