تبليغاتX
گل من
 

گل من

 
 

کودکم جهان در انتظار توست

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه تهران پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یادم باشه چقدر شیرین و عزیزم.

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

ملینای نازنازی

ساینا کوچولو

نسیم مامان آرتین کوچولو

آندیا کوچولو

پارسای مامان مینو

آروشا کوچولو

آلیناکوچولو

رادین کوچولو

فرشته كوچولو

ایلی کوچولو

پارسا كوچولو

آرتین کوچولو

پارمیس کوچولو

پارسای مامان میترا

باربد کوچولو

پارسا شیر کوچولو

الینا كوچولو

پارسا کوچولو(پاییزا)

یحیی مسافر

بهار کوچولو

یاس گل و امیرعلی

شایلی کوچولو

زهرا جون

ریحانه جون

عمو نوید

شایان و پرنیا

مارتیا

سوشیانس

آراز

چشمان قلبم

بلاگفا

من و کودکم

بیا بازی

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

تربیت کودک

کودک متعادل

آموزش خلاق کودک محور

دانشجويان مديريت فن آوري اطلاعات

شیما جون

سایت کودکانه

خاطرات زندگی نازنین

مهاجرت به کانادا

لیست رشته‌های دانشگاه‌های کانادا

فرم ارزیابی

کانادا، سرزمین فرصت ها

کاریابی IT در کانادا

قدم به قدم تا کانادا

آموزش زبان فرانسه

آموزش انگلیسی1

آموزش انگلیسی2

شازده کوچولو

ترانه های کودکان

شکلک1

شکلک 2

ماهنامه نبات کوچولو

نابغه کوچولو

یاد خاطر

خاطرات یک عروس جوان

ترمه

مصائب دختر زشت

سنجاقک

بریم بازی

 

مطالب اخير

حرف‌های بامزه

کودک کودکم

دنیای من تولدت مبارک

احساسات قشنگ تو

حرف های اخیر این جیگر

بوی پاییز

بگو عاشقتم

مرد من

 
 

پیوند های روزانه

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

عکس های جدید ۳ سالگی پارسا

 

 

 

۵ شنبه گذشته یک جلسه برای والدین توی مهد پارسا برگزار شد که در اون از یک مشاور دعوت شده بود تا برای پاسخگویی به سوالات والدین حضور داشته باشه. توی این جلسه خانم مشاور می گفت از ۳ سالگی به بعد دخترها باید اکثر وقتشونو با مادرشون بگذرونن و پسرها هم با پدرشون برای اینکه خصوصیات همون جنس را پیدا کن چون در غیر این صورت در آینده با مشکل مواجه می شن. دخترا مردونه می شن و پسرا در قالب یک مرد طبیعتی زنانه پیدا می کنن و شکست عشقی می خورن و .... همچنین راجع به لجبازی بچه ها می گفت باید تا جایی که می شه در مقابل رفتار بدشون واکنش نشون داد و تسلیم نشد. حتی اگه بچه به هق هق بیفته، حتی اگه غش کنه...

و این شد دلیل رفتار بد هفته گذشته من با پسرم.

همش می گفت مامان چرا این جوری می کنی؟(بیچاره براش عجیب بود). از شانس بدش هم مصادف شده بود با مریضیش. یه بچه مریض که بی حوصلس و یک مامان وقت نشناس که بعد از ۳ سال تازه یادش افتاده که می شه در برابر خواسته های بچش مقاومت کرد.خلاصه بعد از یک هفته تست کردن این روش به این نتیجه رسیدم که مقاومت کردن هیچ فایده ای نداره و فقط اعصاب بچه رو خورد می‌کنه. دوباره شدم همون مامان سابق. دیشب رفته بودیم مهمونی. پارسا تو راه برگشت خوابش برد. ما هم کلی خوشحال که پسرک زود خوابیده، صبح سروحاله و ... . تا کارامو انجام دادم ساعت ۱:۰۵ دقیقه شد. چشمامو بستم یکدفعه دیدم صدای پارسا میاد که با گریه می‌گه چرا خورشید نیومده . بیدار شدم گفتم پسرم هنوز شبه. بخواب . هنوز خورشید پشت کوه‌هاست. ولی خوابش پریده بود که پریده بود. گفتم مامانی شام نخوردی گرسنه نیستی؟ گفت نه ولی فقط یه کیت کت می‌خوام. براش آوردم.گفتم پیتزا هم داریم ها. برق از سرش پرید و گفت بریم بخوریم. رفتیم آشپزخونه براش پیتزا رو کوچولو کوچولو کردم و بهش دادم. گفت سس هم بریز. ریختم. نشست حسابی خورد و همش می گفت چقدر خوشمزس. بعد گفت یه چایی هم می خوام. بهش دادم. گفت حالا دیگه بریم بخوابیم ولی تو اتاق خودم. رفتیم اونجا . روی تختش نخوابید. اومد پیش من رو زمین تا صبح راحت خوابید.

کباب خوران سه نفری 

ژست بزرگ شدن پارسا

پسر عاشق موسیقی ما

جمعه دوم دی 1390 |

 

پسر گلم

الان که دارم برات می نویسم خیلی خیلی دلم برات تنگ شده.یه جورایی که اصلا نمی تونم توی اداره بشینم.

دیشب بهم خیلی خوش گذشت چون کلی با تو بازی کردم. تو خیلی گلی. خیلی میفهمی. اگه من بعضی وقتا درکت نمی کنم مشکل از منه و گرنه تو سراپا خوبی و پاکی هستی.

خیلی دوست دارم مامانی. فقط تو رو می خوام. عاشق تو شدم دیگه. چیکار کنم.

دوست دارم همه خاطراتتو ثبت کنم ولی واقعا فرصت نمی شه. فکر میکنم یادم میمونه ولی متاسفانه اینجوری نیست. ببخشید عزیزم . تا جایی که یادم میاد برات می نویسم.

این تب بزرگ شدن گریبان پسر کوچولوی منم گرفته. همش می گه: من  بزرگ شدم دیگه. شبا با وجود علاقه زیادی که به پتوش داشت دیگه اونو روش نمی ندازه و می گه من بزرگ شدم روی من پتوی بزرگ بنداز. یا اینکه لباسای بیرونشو توی خونه در نمیاره و می گه چون بزرگم باید با اینا بخوابم. دیشب به من می گه: مامان دوست داری بزرگ بشی؟ گفتم بزرگ بشم که چیکار کنم؟ پارسا گفت که دستت به سقف خونه برسه. لازم به ذکره که پارسا همیشه فکر می کنه من همسن خودشم(بعضی وقتها حتی کوچیکتر از خودش) ولی باباش از ما بزرگتره.وقتی الکی گریه می کنه می گم پارسا بزرگا گریه نمی کنن. می گه چرا می کنن. می گم من ندیدم. میگه:من دیدم.

چند روز پیش داشتم تو اینترنت سرچ می کردم دیدم یه مجله به اسم نبات کوچولو هست که مال بچه هاست. تا الانم 5 شمارش چاپ شده. زنگ زدم براش آوردن. خیلی عالیه. توی هرشماره شعر- قصه- نقاشی- خلاقیت –بازی و سرگرمیای خوب دیگه داره.اینم شمارش برای کسایی که می خوان بخرنش:26401960

پارسا عاشق درس خوندنه. وقتی مجله‌ها رو دید خیلی خوشحال شد.گفت مامان تا وقتی خسته بشیم باید درس بخونیم. عالی بود و خیلی با دقت گوش می داد. تو یک جلدش یه قسمت جوک داشت. توش نوشته بود اگه یه زبور بره تو دهن گربه، گربه می گه میوز میوز.

یعنی پارسا تا 10 دقیقه داشت به این جوک می خندید. بعد هم شروع کرد به ساختن چیزای دیگه. می گفت مامان اگه یه جوجه بره تو دهن هاپو،‌هاپو چی می‌گه؟ اگه چراغ بره تو دهن گاو گاو چی میگه و .... خودشم جواب می داد.

هر کلمه ای که می شنوه می گه مامان این به انگلیسی چی می شه؟ و وقتی بهش می گم خیلی خوب یادش می مونه. ولی خودم واقعا کم آوردم. باید بخاطر پارسا هم که شده زبان بخونم چون دوست ندارم چیز اشتباه یادش بدم.

صبح ها می گه من می رم سر کار پول در بیارم.( منظورش مهد کودکه). چی می خوای برات بخرم. بعد خودش میگه برات کباب می خرم بریم تو رستوران با هم بشینیم بخوریم.

همونجوری که قبلا نوشته بودم پارسا خیلی با بچش بازی می کنه. جدیدا اسم بچشو گذاشته آرشا. تمام چیزهایی رم که من بهش می گم اون به بچش میگه. دیروز از توی یخچال آب نبات برداشته بود . خودش خورد. به آرشا گفت تو نخور دندونات خراب میشه. دعواش می کنه،‌ تنبیهش می کنه(بهش می گه برو تو اتاق)، نازش می کنه. خلاصه که به قول خودش من باباشم.عاشق اینه که خودش بزرگ باشه و آرشا کوچیک.

توی شعر گفتن خیلی پیشرفت کرده. فکر می کنم توی این زمینه استعداد خوبی داره. هرچیزی رو که بلده تو قالب شعر می خوندش. برا منم که دیگه قربونش برم دائم شعر می گه.

مامان زینب عزیز باهوش  خیلی دوسش می دارم چه دندوناش تمیزه همه چی واسش لذیذه و ...

وقتی خیلی خودشو برام لوس می کنه بلند می گم خدایا شکرت که این گلو دادی. وقتی هم که کار بد می کنه می گم خدایا این چی بود دادی( خودش از خنده غش می کنه).

خواهر یکی از همکارای ادارم چند روز پیش شب توی خواب سکته قلبی کرد و فوت کرد. یه بچه ۴ ساله داره. روزی که شنیندم ورفتم دیدنش اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم. همش چشمام پر از اشک می شد.اومدم خونه از پارسا پرسیدم اگه من نباشم تو دوست داری با کی زندگی کنی؟پارسا گفت با هیچکی . با خودت . گفتم اگه نباشم دیگه نیام چی؟ گفت چرا نیای؟ دل من برای تو تنگ می شه؟ خلاصه آخرش گفت من پیش بابا بهزاد میمونم و به مامانم رضایت داد.

 

عاشورا رفتیم دزفول. قبل از اینکه بریم مامانم که پارسا آموزش پذیری فوق العاده ای ازش داره براش داستان امام حسینو گفت.

ابنم این داستان از زبان پارسا:

 یه روز یه امام حسینی بود

دوتا پسر داشت

یکی علی اکبر

یکی علی اصغر

علی اصغر کوچولو بود آب می‌خواست

اما به جای آب یه تیر زدن توی گلوش

اسم خواهرش زینب بود(مامان زینب نه، زینب)

اسم داداشش ابوالفضل بود

یزید امام حسینو کشت

امام حسین شهید شد.

مرگ بر یزید مرگ بر یزید

خالم بهش یه تمثال یا حسین داده. روز عاشورا یه پیراهن مشکی پوشیده بود و اونو زده بود روش. یه پلاک طلا هم داره که روز به دنیا اومدنش مامانم براش خریده. پلاکه اسم پارساس. من اونو انداخته بودم گردنم. پارسا گفت روش چی نوشته؟ گفتم نوشته پارسا. گفت مگه من مرده شدم که نوشته پارسا؟(خودشو با امام حسین مقایسه می کرد).گفتم نه مامان منم یه دونه دارم که اسم خودمو روش نوشته.پارسا گفت یعنی نوشته زینب؟

عزاداریت قبول باشه پسر گلم

 

 

 

سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 |

 

حرف‌های بامزه

شب در حال خوابیدن:

پارسا: من همتونو خیلی دوست دارم.

من:‌چرا مارو دوست داری؟

پارسا:خوب عاشقتون شدم دیگه.

..........................

من و عمش داششتیم درباره محل تولد با هم حرف می زدیم.

عمه بهناز: پارسا تو کجا به دنیا اومدی؟

پارسا: من از تو دل مامانم اومدم. من اونجا بودم. خانم دتکر(دکتر) منو آورد بیرون. جاشم با دست روی دلش نشون می داد.

..........................

حدود یک ماه پیش برای اولین بار با هزار ذوق و شوق براش رنگ انگشتی خریدم که دستش به رنگ بخوره. رفتم تو اتاق لباسمو عوض کنم. دیدم داره داد می‌زنه می‌گه مامان نجات پیدا کردم. اومدم دیدم قلموی آبرنگشو آورده زده تو رنگ انگشتی داره با اون نقاشی می‌کنه. گفت ببین دیگه دستم کثیف نمی‌شه.

..........................

الفبای انگلیسی رو بلده و کامل می خونه. چند روز پیش همزمان با خوندن دیدم داره روی یه ورق چیز می نویسه. نگاه کردم دیدم هر حرف رو که میگه یه چیزی شبیه اون حرف رو می‌کشه. بعضی هاش خیلی خوانا بود مثل d,w. بقیه رم با دقت می شد تشخیص داد.

..........................

توی نقاشی خیلی پیشرفت کرده. فکر می کردم نقاشیش خوب نیست. ولی ظاهرا پارسا تو همه کاراش همینجوریه. مثل حرف زدنش. تا دو سالگی هیچ پیشرفتی نمی کرد. یکهو خیلی واضح و خوب حرف زد. درباره نقاشی هم همینجوریه. همش خطای بی معنی می کشید. شکلای هندسی رم که خودم یادش داده بودم دست و پا شکسته می‌کشید. جز اینا هیچی نمی کشید ولی از چند روز پیش خیلی خوب نقاشی می کنه. یه آدم کامل می کشه یا هواپیما رو با بالش می کشه بعد یه مسطتیل کوچیک می ذاره توش می گه اینم منم . خلاصه که فکر کنم جهش نقاشی پارسا توی سه سالگی بود.

..........................

قیچی رو خیلی خوب توی دستش می‌گیره و کاغذها رو به شکل‌های مختلف برش می ده.می گه دارم کاردستی درست می‌کنم.

..........................

خیلی کنجکاو شده. میگه مامان این ماشینت چطوری حرکت می‌کنه؟

یا : ابرا چطوری دارن حرکت می‌کنن مگه چرخ دارن؟

و سوالات گوناگون دیگه در هر زمینه و مسئله‌ای که فکرشو بکنین.

..........................

امروز صبح از خواب بیدارش کردم. چشماشو باز کرد گفت :‌من امروز مهد نمی رم؟

 گفتم چرا . امروز می‌ری فردا نمی ری.

 پارسا:‌پس من هنوز خستم می‌خوام بخوابم خستگیم در بره.

من: باشه من میرم. مواظب خودت باش.

پارسا بلند شد از توی رختخواب.

من صبح یه لحظه با کامپیوتر کار داشتم لب تاپو روشن کرده بودم.تا چشمش به اون افتاد برق از سرش پرید

پارسا:‌لب تاپ چرا روشنه؟

من: یه کاری داشتم روشنش کردم.

پارسا: یه نفس راحت کشید و فکر کرد قراره خونه بمونیم.گفت:‌خوب باشه برو کارتو بکن دیگه.

من هم با عذر خواهی فراوان پسرک را راهی مهد کردم.

ببخشید مامانی ولی مطمئنم توی مهد بهت خوش می گذره. چون تو ماشین داشتی می گفتی گاز بده برسیم الان بچه ها اومدن دارن نقاشی می کشن من نرسیدم.

بهت گفتم پسرم خوراکیاتو حتما بخور .

 گفتی آخه بچه‌ها هم با من می‌خورن.

من گفتم خوب بهشون بده.

نفس من:  هستی همش می خواد بخوره ولی تسنیم بهش می گه مال خودشه نخور. تسنیم می خواد با من لوست(دوست) بشه.

قربونت برم الهیییییییییییییی

یکشنبه پانزدهم آبان 1390 |

 

Weblog Themes By Blog Skin

ابزار رایگان وبلاگ